The wrong number
آوریل 8, 2009
مشکلات ساده
آوریل 2, 2009
“مشکلات ساده” نام یک مجموعه اتفاقات ساده است که بسیار دوستداشتنی و قابل توصیف است. “مشکلات ساده” را می توان دوست داشت و درباره آنها حرف زد. “مشکلات ساده” همان چیزی است که احساسات آدم را تحریک میکند و می شود درباره اش کتاب نوشت.
“مشکلات ساده” مشکلات ساده است. ولی منجر به بدبختی های بزرگ می شود.
پ.ن: سال نو شده ولی بهتر است به فکر اعصاب دوستانم باشم و عید را به کسی تابریک نگویم.
گمشده ی دو حرفی
فوریه 20, 2009
Download – Gomshodeye2Harfi – 5 mb
گمشده ی دو حرفی
محسن چاووشی
همیشه خسته از روزای برفی
عشق پریشون شده ی دو حرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ی دلت هست
شاید دلت خواست و پاهات نیومد
یا شایدم دلت باهات نیومد
هر چی که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایل
گمشده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف و باده
باید بیای ببیننم بهار خنده هاتو
بیا بذار تموم شه روزای برفی با تو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلایل غم زده
دلم میخواد خودت بیای ببینی
نبض منو قلب تو با هم زده
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایل
گمشده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
(پانویس: تصویر را برای شعر محسن چاووشی ساختم، تمامی حقوق تصویر محفوظ است)
خوشحال
فوریه 16, 2009

در بیابان خیلی بزرگ که شن دارد، دارم میپلکم. یک چیزی جایش خالی است و آن هم یک بادکنک است. از کجا بیاورم؟! اصلا خودم تصور میکنم بادکنکم. یک بادکنک صورتی با نخ قهوه ای. با باد بالا میروم و به نور خورشید نگاه میکنم، وای که چه گرم است. حال میکنم. چقدر لذت دارد که صورتی باشی و باد کرده باشی و یک نخ هم ازت آویزان باشد. نخم به هیچ سنگ و بوته ای گیر نکرده، نمیدانم از این بابت خوشحال باشم یا ناراحت.
چون فرقی ندارد، پس خوشحالم!
من بادکنکی بیش نیستم که هر لحظه ممکن است بترکد. پس میروم یک گوشه خوشحالی میکنم.
I wish I were in coma
فوریه 9, 2009
These days are so lonely. Life is passing slowly without any reason or worth. I wish I were in coma to don’t realize these heavy moments.
اسفندیار (قسمت دوم)
ژانویه 22, 2009
چیزی به غروب نمانده بود. فضای آپارتمان برای اسفندیار داشت سنگین و سنگین تر میشد.
چنین کلمات عاشقانه ای برای یک انسان احساساتی و ضعیف مثل اسفندیار، مثل پتکی بود که به سرش خورده باشد. اصلا حوصله نداشت به این فکر کند که امکان اینکه نامه واقعا برای او نوشته شده باشد صفر است. نامه را روی میز گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت تا دنبال یک بطری مشروب بگردد. شاید هم چیزی برای خوردن پیدا کند.
وسایل زیادی در آشپزخانه نداشت. ولی با اینحال اوضاع آشپزخانه خیلی به هم ریخته بود. در عین حالی که میدانست یخچال خالی است باز هم در آن را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت. ولی فایده-ای نداشت. با بی حوصلگی بین قفسه ها و روی میز را گشت ولی چیزی به جز یک تکه نان خشک پیدا نکرد. نان را خورد و به سراغ جعبه بطری های مشروب رفت. اکثر آنها خالی بود؛ یکی از بطریهای نصفه را برداشت و با کمی آب خنک مخلوط کرد. پشت میز آشپزخانه اش نشست و طوری به ناکجا خیره شد، انگار که دارد به موضوع مهمی فکر میکند. بعد دوباره شروع کرد به خندیدن؛ ولی نه از آن خنده هایی که تن آدم را میلرزاند. بیشتر داشت پوزخند میزد. شاید به خیالات احمقانه خودش درباره افسانه فکر میکرد.
هوا تغریبا تاریک شده بود. بدون شک آن شب، یکی دیگر از آن شب هایی بود که بی خوابی سراغش می آید. نگاه کردن به در و دیوار تکراری و یکنواخت محیط خانه برایش اصلا خوشایند نبود.
از پشت میز بلند شد و همانطور که بطری در دستش بود بارانی اش را از روی چوب رختی برداشت و از خانه بیرون رفت.
موقع بیرون رفتن صدای پارس سگ از دور شنیده میشد. بیرون رفتن از خانه در این ساعت از شبانه روز میتوانست کار خطرناکی باشد. سگهای گرسنه و دزدهای فقیر و بی رحم حتی به گوشت تن آدمها هم رحم نمیکردند.
وقتی در را بست کمی مکث کرد و بعد وارد مسیر باریک کنار ساختمان شد. کوچه های تنگ و تاریک و کثیفی بین ساختمانهای آن محل وجود داشت که محل خوبی برای استراحت و کثافت کاری سگها بود. معمولا هر هفته برای رفتن به تماشاخانه از مسیر پشت ساختمان به طرف خیابانی میرفت که به بالای شهر راه داشت، چون نزدیک ترین راه برای رفتن به آنجا همین بود…
(ادامه دارد)
عشق در کیوسک
ژانویه 21, 2009
قبل از این با گروه موسیقی “کیوسک” (و اصولا آرش سبحانی) آشنایی زیادی نداشتم. بعد از شنیدن آلبوم “باغ وحش جهانی” تحت تاثیر موسیقی و اشعار بی نظیر این گروه موسیقی قرار گرفتم. بسیار دور از تصور و غافلگیر کننده بود که بعد از نیم ساعت گوش کردن به “کیوسک” باز هم صدای فریاد های آشنای “نامجو”ی بزرگ رو بشنوم.
توضیح خاصی در مورد تصویر ندارم، شبیه همان چیزی شده که حدود یک هفته (بعد از شنیدن موسیقی) روی اعصابم راه میرفت، و چاره ای نبود جز به تصویر کشیدنش. اگر مزخرف شده، نشان دهنده فاسد بودن افکارم است (و بر عکس).
پاورقی:
- “باغ وحش جهانی” از لحاظ مفهوم و موسیقی فوق العاده بود و الان زبانم بند آمده و نمیتونم چیزی در موردش بگویم.
- افسردگی پس از اتمام تحصیلات؛ تحصیلات. “عجب تخیلی”. من نمیدونم در بیابان بی آب و علف دنبال چی بگردم.
دود
ژانویه 15, 2009
ديروز وقتي منتظر رسيدن اتوبوس بودم، ديدم يه بچه شر داشت دنبال يه دونه از اين موش خاکستري ها ميکرد. هميشه موش ها يه سوراخ پيدا ميکنن که از دست آدما در برن ولي اين تخم سگ همچين جفت پا پريد رو موشه که اصلا وقت نکرد فکر کنه کدوم وري در بره، فقط يه صداي جير ازش بلند شد بدشم دل و رودش از مقعدش زد بيرون. وقتي پاشو برداشت طفلکي هنوز داشت تکون ميخورد، کفششو که خوني شده بود با کف آسفالت پاک کرد، رفيقشم واستاده بود نگاه ميکرد. بدشم سريع لششو شوت کردن لاي شمشادا تا کسي نبينه.
يه لحظه پيش خودم گفتم “اي ول”. يه سيگار ته جيب بغلم پيدا کرده بودم، ولي خوشيش همون يه دقه بود چون اصلا کبريت نداشتم که يه کم دود راه بندازم. يه پسره واساده بود جلوم کاپشن چرمي هم داشت قيافشم خيلي معمولي بود -…نه، راستش يه خورده هم درب و داغون ميزد-. گفتم خوش تيپ آتيش داري؟ برگشت يه نيگا کرد با کله گفت نه! من يواش گفتم “يني نداري؟!” بعد يواشت تر گفتم “خوب بگو ندارم چرا کلتو…”.
کبريت نداشتم، يعني اصلا لازمم نميشد که بخوام داشته باشم، چون سيگاري نيستم، ولي باز يه دستي به جيبام زدم بلکه پيداش کنم.
خيلي بي حس بودم. اون جلو سه تا کلاغ از لای شمشادا داشتن میزدن تو سر و کله همدیگه. سيگارو گذاشتم همونجا که بود. قيد اتوبوس رو هم زدم. رد جدول خيابونو گرفتمو راه افتادم.
And this is Life
ژانویه 15, 2009
No choice!
life is passing by
and we should smile, without saying anything.
My college period is finished and this is all the story. everything is over and I’ve got nothing, except this palsy knowledge of English language. this is not satisfactory at all. look at this empty cash-box (my heart), its hole is too tight to let a heart coin comes in.
This hellish cough is killing me.
what is my heart beating for?
this is a long time that I hate myself. neither I can go on, nor come back.
my device is getting larger – like Pinocchio’s nose – an I don’t know what lie I have said in my life?
God, what do you want from me, let me be a normal creature, like what is common in my society.
let me be natural.
please…
Tuesday
ژانویه 5, 2009
tomorrow is Tuesday
a good day to die
a good day to finish this enigmatic life
seems there is a long way to the end of the life
but actually death is slept in the next door
these are our hopes that paint a lovely path for us
of our dreams and wishes
telling us this fable, that life is infinite
but for the old monster – who isn’t used to hope – it is easy to see
that we are all face-to-face with the death
tomorrow is Tuesday
a good day to die for an old monster
Far Away
دسامبر 28, 2008
شب یلدا
دسامبر 21, 2008

شب یلدا
شب یلدا بلند ترین شب سال است؛ چند دقیقه – چه فرقی میکند؟ -. مهم اینست که چیزی داشته باشی که در این سرما خودت را با آن گرم کنی.
به یاد “شب سرد”
دسامبر 18, 2008
سرمای شدید و بارش برف مرا به یاد “شب سرد” مرداد سال گذشته انداخت.
من اشتباه میکنم
دسامبر 17, 2008
من اشتباه میکنم
00000و گریه میکنم (گاهی)
.
من زندگی میکنم
000 نه…
00000 من اشتباه میکنم
(پسا نوشت: تاثیر گرفته “اولین گناه آدم” اثر “فرخ” + دندان پوسیده که شاید باید کند)
Impossible Calculation
دسامبر 10, 2008

0
0
پی نوشت:
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست – نتوان به اميـد و شـك همه عمر نشـست
هـان تا ننهیـم جام می از کـف دسـت – در بی خبری مَرد چه هشیار و چه مست







