Loose your trust
نوامبر 7, 2009
صدا
اکتبر 23, 2009
دستت راستت را که سمت چپ سینه ات بگذاری، یک توده ماهیچه ای را حس میکنی که دارد میرقصد…
شنیدن این نوای دومپ دومپ گاهی خوشایند است و گاهی یادآور خاطرات تلخ و عذاب آور است. چیزی که مهم است اینست که این نوا آشناترین صدایی است که هر کسی در طول عمرش شنیده. این جا شاد ترین بخش وجود توست، کودک بازیگوشی که همیشه در جنب و جوش است و بدون اینکه خبر داشته باشد چه ارزش بالایی دارد، بدون وقفه در حال خواندن و رقصیدن است. این کودک میخواند و میرقصد، حتی اگر تو صدایش را نشنوی و از او چیزی ندانی، حتی اگر درک سطحی و بسیار پایینی از او داشته باشی و تعداد دفعاتی که او را فهمیده ای و با او رقصیده ای، به انگشت های دست هم نرسد. حتی اگر او را گم کنی و به او بی توجهی کنی، او تو را گم نخواهد کرد…
شاید اهمیتی نداشته باشد، شاید دیگر حوصله رفتارهای کودکانه نداشته باشی و یک دیوار دور آن کودک کشیده باشی تا چشمت به چشمش نیفتد، شاید تا آخرین لحظه عمر هم نفهمی که رفتارهایش، چه صدای دلنشینی دارد؛ و شاید حتی مثل کوردلان سعی کنی وجودش را انکار کنی و دیگران را هم مجبور به سرکوب او کنی، ولی حتی اگر او را زیر یک کوه بی توجهی و رفتار غلط خاک کنی، باز هم میتوانی واکنش هایش را حس کنی. وقتی میخندی، اوست که تو را میخنداند، وقتی خاکستری میشوی و افسرده ای، اوست که برایت غصه میخورد، وقتی موسیقی گوش میکنی و میرقصی، اوست که با ضربآهنگ موسیقی همراهی میکند.
او همیشه شاد است و میخواند. با او میشود یک اتاق خالی و بی نور را درخشان و زیبا کرد؛ بخصوص وقتی او را با یک موجود شبیه خودش آشنا کنی، آنها میتوانند ساعتها با هم برقصند و با هم بتپند. او هیچوقت شادابی و سرزندگی خود را از دست نخواهد داد، نه تا وقتی که تو او را محدود کنی و تنهایش بگذاری.
عمر کوتاه است (خیلی کوتاه)، و بسیار شکننده است، ولی هر لحظه از آن میتواند به دنیای بی پایان خوشی ها و حس های دوستداشتنی تبدیل بشود، اگر تو آن کودک را درک کنی و رفتار درستی با آن داشته باشی.
I feel her with my soul
اکتبر 12, 2009
Time passes, heart is lonely. My dreams repeat every night, and in the morning… they are all gone. Ordinary life is very tiresome; days come after each other without any change. I wake up in the morning and drink a heavy bitter tea… I drink a cup of sadness. Looking throughout the windows, I imagine how great it could be, looking at her face, when she is sitting next to me, and looking at infinity.
Her deep look is at the beyond of nowhere, and there is a heavy atmosphere between us… and I am floated on the deep ocean of her beautiful look!
Who can stop this silence? What word could be more beautiful than this silence?
When the factor of time is not considered, even a brief period of time can be passed like a long lifetime. This is like a trap. You can enter that, but going out of there is not depending on your choice. You can’t get rid of this likable condition unless her weak voice ends this dream…
She says to me; we can not be for each other. Your weakness and my excellence increases the distance between us… she is right! I don’t deserve her; I am a simple boy who has a funny job, and every morning drinks a very heavy tea !
Since she has told this to me, I am not waiting for her dreams at nights and her call in the mornings anymore… I can be on my own. I don’t need to see her anymore…
This is right!
I am lonely
but I’m happy
cuz feel her with my soul
no picture needed!
————————————————
photography by: hanan
پشت یک دیوار
اکتبر 2, 2009
پوچ گرایی یا پوچ گرایشی
اکتبر 1, 2009
عرب به من گفت: وطنت چه قدر به هم ور شده!
من به عرب خندیدم
عرب گفت: از زبان فارسی چیزی نمانده!
من به او لبخند زدم
فلسطینی به من گفت: من ساکن دوبی هستم
و من به فلسطینی نگاه کردم
غزه ای داشت از برنج ایرانی تعریف میکرد
و من ساکت شدم
شیخ با لهجه غلیظ عرب، زندگینامه ملاصدرا را خواند
و من خودم را به نفهمی زدم
عرب پای تلوزیون من نشسته بود و تخمه میشکست و میخندید
و من یک عکس دستم بود
من با آن عکس حرف زدم
من با آن عکس درد دل کردم
آدولف بود
به او گفتم؛ گاز گرون بود، یا اتاق کم داشتی! تو که سوزوندی، اقلا اون چیزی رو میسوزاندی که لایق سوختن بود…
پ.ن: فلترینگ وردپرس باعث شده مدتی از این وبلاگ دور بشم، این اولین پست من از طریق ارسال ایمیله… اگر جواب بده….
یاری
آگوست 31, 2009
دیوار خانه ما را
آگوست 12, 2009
دیوار خانه ما را
چه کسی کج نهاده است
انگشتهای من چقدر درد میکند
انگار هیچ کس آنموقع آنجا نبود
(آنروز که خانه ما کج نهاده شد)
که بگوید به دیوار ساز خانه ام
دیوار کج وبال دست های خسته است
Little Difference
جولای 31, 2009

Little Difference
Look at these people. they are all same. they treat me as a regular person, they keep distance! maybe one or two of them are closer to me, but they are just a little close, nothing more. they smile, they show kindness, they try to treat me as a polite buddy. I smile, I sense pleasantness, and I treat them mannerly. I try to be regular when I am with them… but it’s you, you the only person who is not only close to me, you are a little different, you are me… my heart is in yours in your handbag.
The wrong number
آوریل 8, 2009
مشکلات ساده
آوریل 2, 2009
“مشکلات ساده” نام یک مجموعه اتفاقات ساده است که بسیار دوستداشتنی و قابل توصیف است. “مشکلات ساده” را می توان دوست داشت و درباره آنها حرف زد. “مشکلات ساده” همان چیزی است که احساسات آدم را تحریک میکند و می شود درباره اش کتاب نوشت.
“مشکلات ساده” مشکلات ساده است. ولی منجر به بدبختی های بزرگ می شود.
پ.ن: سال نو شده ولی بهتر است به فکر اعصاب دوستانم باشم و عید را به کسی تابریک نگویم.
گمشده ی دو حرفی
فوریه 20, 2009
Download – Gomshodeye2Harfi – 5 mb
گمشده ی دو حرفی
محسن چاووشی
همیشه خسته از روزای برفی
عشق پریشون شده ی دو حرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ی دلت هست
شاید دلت خواست و پاهات نیومد
یا شایدم دلت باهات نیومد
هر چی که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایل
گمشده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف و باده
باید بیای ببیننم بهار خنده هاتو
بیا بذار تموم شه روزای برفی با تو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلایل غم زده
دلم میخواد خودت بیای ببینی
نبض منو قلب تو با هم زده
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایل
گمشده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
(پانویس: تصویر را برای شعر محسن چاووشی ساختم، تمامی حقوق تصویر محفوظ است)
خوشحال
فوریه 16, 2009

در بیابان خیلی بزرگ که شن دارد، دارم میپلکم. یک چیزی جایش خالی است و آن هم یک بادکنک است. از کجا بیاورم؟! اصلا خودم تصور میکنم بادکنکم. یک بادکنک صورتی با نخ قهوه ای. با باد بالا میروم و به نور خورشید نگاه میکنم، وای که چه گرم است. حال میکنم. چقدر لذت دارد که صورتی باشی و باد کرده باشی و یک نخ هم ازت آویزان باشد. نخم به هیچ سنگ و بوته ای گیر نکرده، نمیدانم از این بابت خوشحال باشم یا ناراحت.
چون فرقی ندارد، پس خوشحالم!
من بادکنکی بیش نیستم که هر لحظه ممکن است بترکد. پس میروم یک گوشه خوشحالی میکنم.
I wish I were in coma
فوریه 9, 2009
These days are so lonely. Life is passing slowly without any reason or worth. I wish I were in coma to don’t realize these heavy moments.
اسفندیار (قسمت دوم)
ژانویه 22, 2009
چیزی به غروب نمانده بود. فضای آپارتمان برای اسفندیار داشت سنگین و سنگین تر میشد.
چنین کلمات عاشقانه ای برای یک انسان احساساتی و ضعیف مثل اسفندیار، مثل پتکی بود که به سرش خورده باشد. اصلا حوصله نداشت به این فکر کند که امکان اینکه نامه واقعا برای او نوشته شده باشد صفر است. نامه را روی میز گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت تا دنبال یک بطری مشروب بگردد. شاید هم چیزی برای خوردن پیدا کند.
وسایل زیادی در آشپزخانه نداشت. ولی با اینحال اوضاع آشپزخانه خیلی به هم ریخته بود. در عین حالی که میدانست یخچال خالی است باز هم در آن را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت. ولی فایده-ای نداشت. با بی حوصلگی بین قفسه ها و روی میز را گشت ولی چیزی به جز یک تکه نان خشک پیدا نکرد. نان را خورد و به سراغ جعبه بطری های مشروب رفت. اکثر آنها خالی بود؛ یکی از بطریهای نصفه را برداشت و با کمی آب خنک مخلوط کرد. پشت میز آشپزخانه اش نشست و طوری به ناکجا خیره شد، انگار که دارد به موضوع مهمی فکر میکند. بعد دوباره شروع کرد به خندیدن؛ ولی نه از آن خنده هایی که تن آدم را میلرزاند. بیشتر داشت پوزخند میزد. شاید به خیالات احمقانه خودش درباره افسانه فکر میکرد.
هوا تغریبا تاریک شده بود. بدون شک آن شب، یکی دیگر از آن شب هایی بود که بی خوابی سراغش می آید. نگاه کردن به در و دیوار تکراری و یکنواخت محیط خانه برایش اصلا خوشایند نبود.
از پشت میز بلند شد و همانطور که بطری در دستش بود بارانی اش را از روی چوب رختی برداشت و از خانه بیرون رفت.
موقع بیرون رفتن صدای پارس سگ از دور شنیده میشد. بیرون رفتن از خانه در این ساعت از شبانه روز میتوانست کار خطرناکی باشد. سگهای گرسنه و دزدهای فقیر و بی رحم حتی به گوشت تن آدمها هم رحم نمیکردند.
وقتی در را بست کمی مکث کرد و بعد وارد مسیر باریک کنار ساختمان شد. کوچه های تنگ و تاریک و کثیفی بین ساختمانهای آن محل وجود داشت که محل خوبی برای استراحت و کثافت کاری سگها بود. معمولا هر هفته برای رفتن به تماشاخانه از مسیر پشت ساختمان به طرف خیابانی میرفت که به بالای شهر راه داشت، چون نزدیک ترین راه برای رفتن به آنجا همین بود…
(ادامه دارد)
عشق در کیوسک
ژانویه 21, 2009
قبل از این با گروه موسیقی “کیوسک” (و اصولا آرش سبحانی) آشنایی زیادی نداشتم. بعد از شنیدن آلبوم “باغ وحش جهانی” تحت تاثیر موسیقی و اشعار بی نظیر این گروه موسیقی قرار گرفتم. بسیار دور از تصور و غافلگیر کننده بود که بعد از نیم ساعت گوش کردن به “کیوسک” باز هم صدای فریاد های آشنای “نامجو”ی بزرگ رو بشنوم.
توضیح خاصی در مورد تصویر ندارم، شبیه همان چیزی شده که حدود یک هفته (بعد از شنیدن موسیقی) روی اعصابم راه میرفت، و چاره ای نبود جز به تصویر کشیدنش. اگر مزخرف شده، نشان دهنده فاسد بودن افکارم است (و بر عکس).
پاورقی:
- “باغ وحش جهانی” از لحاظ مفهوم و موسیقی فوق العاده بود و الان زبانم بند آمده و نمیتونم چیزی در موردش بگویم.
- افسردگی پس از اتمام تحصیلات؛ تحصیلات. “عجب تخیلی”. من نمیدونم در بیابان بی آب و علف دنبال چی بگردم.









