چند حرف کوتاه
ژوئن 14, 2008
اول از همه یک نفر خواست بداند من چرا انگلیسی مینویسم ؟
مقصودم از این کار اصلا این نبود که مثلا بگم من زبان انگلیسی ام خیلی خوب است یا یه همچین چیزی…! اتفاقا باید اعتراف کنم زبان انگلیسیم اصلا خوب نیست. دلیل این که تصمیم گرفتم به این زبان بنویسم این بود که از کلمات فارسی خسته شدم. معانی در زبان فارسی دچار یک نوع اختلال شده. البته اصلا منظورم این نیست که فارسی زبانها آدمهای دروغگو و حیله گری هستند! اصلا…!!

دوم: موضوع ناچیزی هست که چند وقت است ذهن من رو به خودش مشغول کرده. چند روز قبل یک نفر باعث شد تمام آن خاطرات غم انگیز کودکی ام را که در سودای به پایان رسیدن و بزرگ شدن تلف شد، به یاد بیاورم. و افسوس که به دهه ی سوم زندگی رسیدم، ولی هنوز هم نفهمیدم بزرگ شدن یعنی چه. امان از این روزگار نسبی و بی ثبات.
.
.
.
مطلب سوم: قصد دارم در پست های آینده چند صفحه اول داستان “اسفندیار” را که قبلا نوشته ام در وبلاگ قرار بدهم… البته داستان خیلی زیبایی است ولی شاید فقط برای خودم. تا جایی که شده سعی کردم در نوشتنش ادب و نزاکت را رعایت کنم ولی شاید باز هم احتیاج به سانسور داشته باشد. شخصیت اسفندیار خیلی شبیه خودم است…
ازینکه یه دوست نتی نویسنده دارم خوشحالم و با علاقه منتظر خوندن نوشته های شما هستم.
سلام
خیلی قشنگه!!
این که شکا انگلیسیمی نویسید عالیه من عاشق زبان هستم
بزرگ شدن یعنی آگاه تر شدن
آگاه تر شدن یعنی بیشتر رنج بردن
بیشتر رنج بردن یعنی انسان تر شدن
انسان تر شدن یعنی عاشق ترشدن
عاشق تر شدن یعنی… اصلا دیگر هیچ سوال نکردن و فقط جاری بودن…
محمد جان به انسان بودنت افتخار کن…
nothing is ever wasted
things just change forms
thus your life
برو که دیگه دوست من نیستی…! آدم تنها…! فتو آرت ….وای چه عالمی بود…! که اینجا ذره ای از نشاط را نمی بینم… .