اسفندیار
ژوئن 18, 2008
متنی که میخوانید چند صفحه اول داستان “اسفندیار” است…

Drawing: Ola
…
دوباره بطری را به دهانش چسباند و اینبار همه محتویات بطری را تا ته سر کشید. به خاطر مصرف بالایی که داشت، چیزی نمانده بود که تمام سلول های مغزش را از دست بدهد.
اسفندیار جوان قد بلند و سبزه ای بود که سی سال سن داشت ولی به خاطر قیافه لاغر و بدن ضعیفش، بچه تر به نظر میرسید. سالها بود که در اداره پست کار میکرد و با شغل نه چندان سخت و درآمد مختصری که داشت زندگی را سر میکرد. او بیشتر درآمدش را صرف خرید مشروب میکرد و تلاش میکرد تمام اوقات بی کاری اش را در اتاق قدیمی و زوار در رفته اش، با مستی و فراموشی بگذراند.
سالها قبل، از روزی که خانه اش را ترک کرده بود، تصمیم گرفت باقی عمرش را به تنهایی در یک آپارتمان قدیمی و ارزان قیمت در محله پایین شهر سر کند. خانه ای فقیرانه با در و دیوار کثیف و نور کم.
عصرها بعد از غروب آفتاب خانه ی اسفندیار بیشتر شبیه قبر های قدیمی میشد. او عادت نداشت چراغهای زیادی در خانه اش روشن کند. شبها در همان گوشه اتاقش که رادیو بود، یک چراغ کم نور روشن میکرد و بعد از خوردن چند استکان، به سراغ رادیو میرفت و به امید شنیدن یک موسیقی خوب، تمام وقتش را صرف عوض کردن موج رادیو میکرد.
گاهی اوقات هم یکی از آن مجله های رنگی میخرید و خودش را با دیدن تصاویر مجله سرگرم میکرد. روزهای تعطیل آخر هفته را هم گاهی به نمایشخانه شهر میرفت و بیشتر، نمایش افسانه های جن و پری و داستانهای عاشقانه نگاه میکرد.
شهری که اسفندیار در آن زندگی میکرد نزدیک به دریا بود و تابستان و زمستان، بیشتر وقتها هوا ابری بود، طوری که کمتر زمانی بود که میشد نور خورشید را دید و هوا همیشه نم داشت.
شاید بزرگترین مشکل اسفندیار در زندگی، اوضاع بد مالی و درآمد کم بود. علاوه بر اینکه حقوقی که از اداره پست دریافت میکرد بسیار ناچیز بود، مقدار زیادی از آن را هم برای مستی خرج میکرد. همین باعث میشد بیشتر اوقات از مشکلاتی مثل گرسنگی، بیماری و سرما رنج ببرد. او زندگی به ظاهر فلاکت بار و خسته کننده ای داشت و همه او را یک انسان بیچاره و دائم الخمر میدانستند، ولی خود اسفندیار طور دیگری فکر میکرد…
او خوب یاد گرفته بود که تنها راه یک زندگی بی دردسر و آرام، فاصله گرفتن از انسانهای دیگر و پناه بردن به تنهاییست. خصوصا به خاطر نوعی سادگی و حماقت که همیشه در رفتارش دیده میشد، ترجیح میداد کمترین ارتباط را با دنیای اطراف خودش داشته باشد. رفتار احمقانه او باعث شده بود رابطه اش با بسیاری از آدمها قطع شود، حتی کسانی سالها قبل او را تولید کرده بودند.
هیچ کس نمیتوانست رنجی که او از زندگی میبرد را درک کند. احساسی برایش نمانده بود. درون، بیرون، گذشته و آینده او، سالها پیش بود که نابود شده بود.
تنها لحظاتی که میتوانست فکر کند و جوابی برای سوالات ساده، ولی بیشمار خودش پیدا کند، لحظات مستی بود. او به آن ثانیه های بی رنگ و دقایق مات عشق میورزید. آن ساعتهایی که مژه هایش مرز بین رویا وحقیقتش میشد. در آن لحظات، در تصوراتش به جهان پادشاهی میکرد و با یک باد گلو، اوج غرور و قدرت خود را به نمایش میگذاشت.
دلیل دیگری که اسفندیار را هنوز سرپا نگه داشته بود شغلش بود. سرو کار داشتن با نامه ها و بسته های پستی بیشتر برایش یک جور سرگرمی به حساب می آمد. به خاطر شهوت تندی که داشت همیشه تصور میکرد نامه هایی که از زیر دستش عبور میکند نامه های احساسی دختر و پسری است که شب ها با یاد همدیگر بالشتشان را بغل میکنند. حتی گاهی اوقات پنهانی نامه هایی که بوی عطر میداد را در جیب خود مخفی میکرد و بعد از خواندن، دوباره آن را با همان تمبر و نشانی، در پاکت مشابه قرار میداد و فردا صبح آن را راهی مقصد میکرد، بدون اینکه کسی متوجه شود.
یک بار که یکی از آن نامه ها را دزدیده بود، متوجه شد که نامه برای شخصی به نام “اسفندیار” نوشته شده. با کمال تعجب نامه را نگاه کرد و شروع به خواندن آن کرد.
آن نامه یکی از همان نامه های عاشقانه معمولی بود با کلمات تکراری و حتی بچگانه:
عزیز دلم، اسفندیار…
از آخرین باری که تو را دیدم فقط چند روز میگذرد ولی انگار چند سال که تو را ندیدم. خودت میدانی که چقدر به دوست داشتنت محتاجم. هر شب قاب عکست را بغل میکنم و با تو حرف میزنم. این نامه چند خط از آن حرف هاییست که هر شب به تو میگویم. تو قول داده بودی قبل از اینکه گلهای سرخی که برایم خریده بودی خشک شود، باز هم به دیدنم بیایی. ولی افسوس که آخرین گلبرگ های آن گلها هم در حال ریختن است ولی هنوز هم از تو خبری نشده. آن کتاب داستانی که در آخرین دیدار به من داده بودی را صد بار خواندم. همان داستانی که در آن پادشاه عاشق دختر روستایی میشود. وقتی برای اولین بار به آخر خوش آن داستان رسیدم، علاقه ام به تو چند برابر شد. گفتم حتما قصد داری کاری کنی که عاقبت داستان ما هم مثل آن قصه، دوستداشتنی و زیبا باشد. خودت میدانی آروز دارم همینطور شود…
اسفندیارم، شاید باورت نشود ولی هر لحظه که از آخرین دیدارمان میگذرد، تب و سردرد هایم شدید تر میشود. قربانت شوم، اصلا نمیخواهم نگرانت کنم باور کن حتی تبی که به خاطر تو باشد دوست داشتنی است. میدانم سرت شلوغ است، نمیخواهم باعث دردسرت بشوم، ولی تورا جان افسانه زود تر به دیدنم بیا. خودت میدانی که افسانه ات شبها حتی در خواب هم چشم به راه توست…
نامه را تا نیمه خواند و با آن صدای خشن و خشکش شروع کرد به خندیدن، از آن خنده های دیوانه وار و غمگین که هیچ کس دلیلش را نمیداند. وقتی داشت از صندلی بلند میشد نزدیک بود از شدت سرگیجه، زمین بخورد؛ و همانطور نامه در دستش بود…
ادامه دارد…

سلام
ممنونم که سر زدید .
من لینکتون کردم.:)
خیلی قشنگه…
از همان اولین قسمت که تعلیق آشکاری دارد و حسابی خواننده را مشتاق میکند
شخصیت اسفندیار هم اصلا تخت نیست… هم احساس دلسوزی داریم نسبت به او و هم احساس خشم از کاری که می کند… همین به تعلیق داستان و عمق معنای آن و وسعت ماجراهایی که در آینده بروز خواهد کرد … می افزاید…
یه سری ویراستاری هایی احتیاج دارد اما محمد جان اصلا در این مرحله به فکر آن ها نباش … در این مرحله فقط بنویس… وقت برای ویرایش و پیرایش و دوباره نویسی هست…. همه ی داستان نویس ها همین کار را می کنند… هیچوقت خودت را در نسخه ی اول زیاد مقید و محدود نکن… بنویس و بنویس…
باشی همیشه
————————–
خیلی ممنون به خاطر نظری که دادید
این اولین تجربه من در نوشتن داستانه و مسلما راهنمایی هایی از این قبیل میتونه خیلی در نوشتن کمکم کنه.
Forgot to say your choice of picture is terrific… he is really Esfandiyar
خیلی ممنون به خاطر نظری که دادید
این اولین تجربه من در نوشتن داستانه و مسلما راهنمایی هایی از این قبیل میتونه خیلی در نوشتن کمکم کنه.
با وجودی که هیچ وقت حوصله داستان خوندن نداشتم این داستان را کامل و با دقت خواندم .
جالب بود.
و امروزی و قابل درک (بخاطر احساسات و مشکلاتی که اکثر ما اونها را تجربه کردیم، تنهایی، بی پولی، سرزنش)
و این حس که همه ما دوست داریم برای فرار از مشکلات خود راهی هرچند غیر اخلاقی پیدا کنیم!
امیدوارم توی تنهایی هات این را در نظر داشته باشی که خیلی ها در حالی که در کنار تو نیستند تو را دو.ست دارند.
حتی دیونه ای مثل من که این اولین برخوردم با تو است.
سلام دوست عزيز .
يه خواهش ازت داشتم … مي دونم ديگه در زمينه ي گرافيك تو وبلاگ كار نمي كني اما ازت خواهش مي كنم
من مدتيه به كاراي گرافيكي علاقه مند شدم و حتي قصد دارم رشته ي تحصيليم رو تغيير بدم
از اينا بگذريم
مدتي پيش عكسي به چنين حالتي كه لينكشو گذاشتم ديدم …. نميدونم چه سبكيه اما خيلي جالبه http://www.plypix.com/burntpage.html
خواستم اين اكشن كه تو اين سايت هست دانلود كنم اما نشد
ميشه خواهش كنم يه چنين اكشني يا آموزشي بهم بدي ؟؟؟؟؟
خصوصي
هزينش رو هم حساب مي كنم
اين آي دي منه night_silence2008
اگه میشه بقیشم بنویس
. . . یعنی آخرش چی میشه !
به جای حساس که میرسه همه آدمو میذارن تو خماری! P:
رئال می نویسی پس احتمالاً آدم محتاطی هستی ( یک نظر غیر کارشناسانه، فقط یه استنباط بود، ادعایی برای اثباتش ندارم)
با عرض سلام به تمامی هنرمندان و هنر دوستان ایران:
به لطف خدا پس از چند سال تحقیقات و تشکیل گروهی، سایت هنرمندان
ایران طراحی و ساخته شد و تا پایان تیر ماه مورد استفاده هنرمندان و هنر
دوستان قرار می گیرد. گروه مدیریت سایت در نظر دارد برای گروه های هنری و
بخش های مختلف سایت مدیرانی را از جمع هنرمندان وبلاگ نویس انتخاب
کند. سایت هنرمندان ایران با امکانات فوق العاده برای این افراد، شرایطی را به
وجود می آورد تا در کنار مدیریت وبلاگ خود در خود سایت هنرمندان به
مدیریت بخشی که در اختیارشان قرار داده شده بپردازد. یکی از اهداف سایت
هنرمندان که می توان در اینجا ذکر کرد قرار دادن امکانات وبلاگ نویسی برای
هنرمندان نویسنده به منظور وحدت بخشیدن به وبلاگ های هنری می باشد،
کسانی که مایلند با این مجموعه همکاری داشته باشند مشخصات فردی،
تماس، میزان فعالیت های هنری و تمایل به فعالیت در گروه مورد نظر خود را به
ایمیل سایت هنرمندان ایران بفرستند.
با تشکر
مدیر روابط عمومی سایت هنرمندان ایران
[...] ادامه داستان اسفندیار است. برای خواندن قسمت قبل اینجا را کلیک [...]