کبوتر
آگوست 3, 2008
وقتی میرفت پاییز بود. گفتم کجا میری ای کبوتر بیچاره. نمیگی سرده هوا، پس فردا زمستون میشه بی من میخوای چیکار کنی؟ آخه تو که بری دیگه برگشتنی نیستی. گفت نه من طاقت موندن ندارم بمونم تنگ دلت که چی بشه؟ همش گریه همش ناله همش سیاهی و زشتی. من میرم دنبال یار بهار که شد بر میگردم.
آره خلاصه… کفتر ما پر زد و رفت. منم نشستم به دعا… ای خدا خودت هواشو داشته باش. نکنه یه وقت رفتنی شه دیگه نیاد. کفترا جون ندارن. نکنه از سرما بمیره. نکنه گرفتار شکارچیای بد ذات بشه. آخ خدا این چه کاری بود که کردم.
ولی دیگه پشیمونی فایده نداشت. پر زده بود و رفته بود.
زمستون اومد، چه زمستونی… سرما و سیاهی همه جا رو پر کرد. من هم چشم به راه بهار همش یه گوشه غصه میخوردم.
گذشت و گذشت. بهار هم اومد. برف ها آب شد. زمینها همه سبز شدن. شکوفه ها در اومدن.قناریا میخوندن. ولی خبری از کبوتر ما نشد. اون سال بهار برام از صد تا زمستون بد تر بود. آخ که چه سخته چشم انتظار باشی.
ماهها میومدن و میرفتن. سرما و گرما… تابستون و زمستون… ولی خبری نشد که نشد.
هنوز هم که هنوزه بعضی وقت ها میشینم به آسمون خیره میشم. ولی فایده نداره. رفته و من رو بی خبر تو سیاهی و زشتی جا گذاشته…
پی نوشت: باز هم آن اتفاق تکرار شد…

سلام آقاي آزادگان
ببخشيد شما قصد نداريد بقيه داستان اسفنديار رو بزاريد ؟
—————————-
چرا سعی میکنم در مطالب بعدی چند صفحه دیگه از داستان رو تو وبلاگ قرار بدم
عجیبه! فکر نمیکردم دنبال بقیه این قصه باشه.