اسفندیار (قسمت دوم)

ژانویه 22, 2009

(متنی که میخوانید ادامه داستان اسفندیار است. برای خواندن قسمت قبل اینجا را کلیک کنید)

چیزی به غروب نمانده بود. فضای آپارتمان برای اسفندیار داشت سنگین و سنگین تر میشد.
چنین کلمات عاشقانه ای برای یک انسان احساساتی و ضعیف مثل اسفندیار، مثل پتکی بود که به سرش خورده باشد. اصلا حوصله نداشت به این فکر کند که امکان اینکه نامه واقعا برای او نوشته شده باشد صفر است. نامه را روی میز گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت تا دنبال یک بطری مشروب بگردد. شاید هم چیزی برای خوردن پیدا کند.
وسایل زیادی در آشپزخانه نداشت. ولی با اینحال اوضاع آشپزخانه خیلی به هم ریخته بود. در عین حالی که میدانست یخچال خالی است باز هم در آن را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت. ولی فایده-ای نداشت. با بی حوصلگی بین قفسه ها و روی میز را گشت ولی چیزی به جز یک تکه نان خشک پیدا نکرد. نان را خورد و به سراغ جعبه بطری های مشروب رفت. اکثر آنها خالی بود؛ یکی از بطریهای نصفه را برداشت و با کمی آب خنک مخلوط کرد. پشت میز آشپزخانه اش نشست و طوری به ناکجا خیره شد، انگار که دارد به موضوع مهمی فکر میکند. بعد دوباره شروع کرد به خندیدن؛ ولی نه از آن خنده هایی که تن آدم را میلرزاند. بیشتر داشت پوزخند میزد. شاید به خیالات احمقانه خودش درباره افسانه فکر میکرد.
هوا تغریبا تاریک شده بود. بدون شک آن شب، یکی دیگر از آن شب هایی بود که بی خوابی سراغش می آید. نگاه کردن به در و دیوار تکراری و یکنواخت محیط خانه برایش اصلا خوشایند نبود.
از پشت میز بلند شد و همانطور که بطری در دستش بود بارانی اش را از روی چوب رختی برداشت و از خانه بیرون رفت.
موقع بیرون رفتن صدای پارس سگ از دور شنیده میشد. بیرون رفتن از خانه در این ساعت از شبانه روز میتوانست کار خطرناکی باشد. سگهای گرسنه و دزدهای فقیر و بی رحم حتی به گوشت تن آدمها هم رحم نمیکردند.
وقتی در را بست کمی مکث کرد و بعد وارد مسیر باریک کنار ساختمان شد. کوچه های تنگ و تاریک و کثیفی بین ساختمانهای آن محل وجود داشت که محل خوبی برای استراحت و کثافت کاری سگها بود. معمولا هر هفته برای رفتن به تماشاخانه از مسیر پشت ساختمان به طرف خیابانی میرفت که به بالای شهر راه داشت، چون نزدیک ترین راه برای رفتن به آنجا همین بود…

(ادامه دارد)

4 نظر تا “اسفندیار (قسمت دوم)”

  1. حقيقت گفت

    سلام
    خيلي وقت بود منتظر قسمت دوم اين داستان بودم اما اين داستان هم مثل سريال يوسف پيامبر شده …. تو اين قسمت داستان چيز زيادي به داستان اضافه نشده !

    اگه ميشه قسمت هاي بعدي رو زودتر بنويسيد .

    مرسي

    راستي درباره آلبوم كيوسك : به قول خودشون از اون ….

    من هم تقريبا با شما در مورد كيوسك هم عقيدم

    راستي يه چيز ديگه ( پوستري كه واسه كيوسك ساختيد جالب بود … ميشه راهنمائيم كنيد چه جوري ميتونم به عكس حالت زنگاري بدم نميدونم چي بهش ميگن كثسف كاريه چيه !
    شما هم تو پوستر اينجوري كار كرديد )

    باز ممنون

    • M.H گفت

      سلام حقیقت جان
      راستش داستان اسفندیار رو بیشتر از یک سال پیش نوشتم و تا همینجا فقط ادامه دادم. این پست رو هم نوشتم بلکه خودم رو مجبور تنبلی رو کنار بذارم و ادامه داستانو بنویسم.
      در مورد سوالی که پرسیدی: تمام بافتها و حالت “زنگاری”! که تو تصویر میبینی عکس هستن، یعنی من چیزی نمیسازم، از عکس بافتهای کهنه و فرسوده استفاده میکنم.
      یه نگاهی به این لینک بنداز شاید به دردت بخوره

  2. حقيقت گفت

    من از اون قسمت كه ميگه : از اون كورش كه رفت در خواب و ( پاسارگادش و قانوننش و … ) رفت به زير آب ” خوشم اومد

  3. human being گفت

    میشه یه مقدار دیگه هم تنبلی را بگذاری کنار و باز هم ادامه بدی… اینطوری که بدجوری ما را گذاشتی سر کار پسر… جدی می گم خیلی مشتاقم ببینم چی میشه…

يك پاسخ برايش بگذاريد