خوشحال

فوریه 16, 2009

un_adieu_solitude2

در بیابان خیلی بزرگ که شن دارد، دارم میپلکم. یک چیزی جایش خالی است و آن هم یک بادکنک است. از کجا بیاورم؟! اصلا خودم تصور میکنم بادکنکم. یک بادکنک صورتی با نخ قهوه ای. با باد بالا میروم و به نور خورشید نگاه میکنم، وای که چه گرم است. حال میکنم. چقدر لذت دارد که صورتی باشی و باد کرده باشی و یک نخ هم ازت آویزان باشد. نخم به هیچ سنگ و بوته ای گیر نکرده، نمیدانم از این بابت خوشحال باشم یا ناراحت.
چون فرقی ندارد، پس خوشحالم!
من بادکنکی بیش نیستم که هر لحظه ممکن است بترکد. پس میروم یک گوشه خوشحالی میکنم.

3 نظر تا “خوشحال”

  1. رضا گفت

    سلام محمد جان
    عجب قلمي داري، قسمت هاي ديگه ي اسفنديار رو هم اگه تونستي بزار.
    در ضمن تو سايت https://www.deviantart.com ثبت نام كردم فقط از اونجايي كه زبان خارجه من خيلي قويه! نمي تونم چيز زيادي بفهمم.f1-f1-f1-f1-f1

  2. حقيقت گفت

    سلام دوست من

    فكر مي كنم اين رو هم ميدوني كه بادكنك اگه زياد بالا بره حتما ميتركه !!
    وقتي به اون بالا بالاها رسيد ديگه تو خودش جاش نميشه !

  3. لیلا گفت

    حس خیلی خوبیه
    اما باید مراقب باشی
    تا میتونی خوشحال باش
    اما باید طاقت ترکیدن هم داشته باشی هاااااااااااااااااااا
    کاره دیگه پیش میاد.(چشمک)

يك پاسخ برايش بگذاريد