What The H !

What The H !

شاید مثل من در یک حرکت ژانگولر، بدون اجازه پریده باشی در این دنیا و “حال یک شبه” را تبدیل کرده باشی به “ضد حال مادام العمر” و یا بعد از اصابت صاعقه به مخت، هنوز زنده باشی. شاید مثل این ماست نترشیده (خلاصه اش: من) گاهی فکر کنی که آدم باهوشی هستی و برای خودت یک چارچوب (با چوب چنار) بسازی و همه محتویات فکریت را بریزی درون آن و بگویی بهش “ایدئولوژی” و آنرا مثل چسب بچسبانی به بینی قراضه ات که همه ببینند چه کلاسی داری و هر وقت کسی ازت پرسید “شما؟” صورتت را به سمتش بچرخوانی تا آنجایت را ببیند و بفهمد شما چی هستی. حتی شاید انقدر عادی باشی که تفاوتی با گچ دیوار نداشته باشی و یا اصلا شاید “نباشی” که بخواهم با چند کلمه تفسیرت کنم، ولی در هر صورت هر نوع موجودی که باشی، مثل خود من در این جهان (این صحرای بی آب و علف) هستی و از این گاز دوست داشتنی (همون اکسیژن) تنفس میکنی.
بیشتر اوقات فکر میکنم به چه دلیل است که اینهمه شعور منفصل توی این چرخه گردون ریخته شده، مگر قرار نیست همه یک روز به هم بچسبند و یکی بشوند؟ اصلا مگر اینها با هم تفاوتی دارند، خوب چرا جدا جدا؟ احساس عذاب آوری است اگر فکر کنی عنصر “زمان” دارد تو را بازی میدهد. “زمان” میبخشد، “زمان” میگیرد، “زمان” زنده میکند و “زمان” میکشد!
ترس از طولانی شدن بیچارگی ها و غصه ها؛ و ترس از نرسیدن به همه آن چیزهای دوستداشتنی و حتی ترس از بین رفتن دلخوشی ها لذت ها همیشه من را عذاب داده. در حالی که همه چیز میتواند در یک نقطه ایده آل و بی نقص منجمد بشود و حرکتی نداشته باشد.
بیشتر اوقات از اینکه چیزی را “ندارم” رنج نمیبرم، چیزی که سوزش شدیدی دارد، ندانستن درباره آن “چیز” است. به همین خاطر است که هر وقت به آن “چیز” دوستداشتنی دسترسی کامل پیدا کردم، در طول زمان، برایم عادی شده.
.
.

پی نوشت 1:عجیبه! فکر میکنم پریده، دیگه نمینویسم! ادامه مطلب بعدا!

پی نوشت 2: Ommiting the posts are because of misunderstanding, when I feel people don’t get what I mean, I infer that my comminication is poor and i can’t convey what I have in mind and I remove my post to prevent further problems

پی نوشت 3: یک چیز جدید؛ انتهای هر پست میتونید به نوشته ها رتبه بدهید، اگر مطلبی رو خوندید به هر میزان که خواستید بهم ستاره بدید (متشکرم)

پی نوشت آخر: سالهاست که  من همونم که هستم! نه اونیکه قراره باشم! :)

گذشت…

آگوست 24, 2007

نقاش ازل

آگوست 11, 2007

تمرکز کردن و رسیدن به نتایج منطقی و اصولی برای اوضاع و احوال این زمانه کار بیهوده ای شده. شاید این خاصیت سن انسان است که هر چه بالاتر می رود بی ثباتی، بی قاعدگی و “کشک” بودن زندگی در نظرش پررنگ تر میشود. به عبارتی هیچ قاعده و اصولی وجود ندارد که بتواند به طور صد در صد تمام رخدادهایی که برای انسان در طول زندگی اتفاق می افتد را توجیه کند… خوب که چی؟
تصویر زیر را دانلود کنید و اصلا حرف های من رو جدی نگیرید:

نقاش ازل

پانوشت:
۱. در زمان های دور ما دوستانی داشتیم که با اونها وب می نوشتیم و در کنار هم هیچ غمی نداشتیم. (چه شعری شد!) ولی الان هیچ کدوم نیستن که با انرژی گذشته وبلاگ بنویسن و یه کم وضعیت درب و داغان وبلاگ های فارسی رو سر و سامان بدن.
به عبارت دیگه: تنهایی خیلی سخته… وقتی پیشم نباشی…