نفس بر آمد و…
سپتامبر 25, 2007
شکایت… هیچ فایده ای نداشت. شاید بشه احوالات بی مایه و کم ارزش خودم رو با تکرار همچین اشعار و نوشته هایی بیان کنم.
این ابیات به حال و روز من هیچ شباهتی نداره. حتی شاید اصلا هیچ رابطه ای هم بین من و اشعار وجود نداره. ولی به خاطر وجود ابهامات* و استفاده بی بدیل از نشانه ها و کنایات و… میتونم قسمتی از این سخن ها رو با حال و روز خودم تطبیق بدم. شاید به همین خاطر هستش که گاهی اوقات از خوندن یک شعر لذت میبرم یا نسبت به یک شعر، حس همزادپنداری دارم… شاید.
فغــان که بخــت من از خـــواب در نمی آیــد
دریــن خیـــال بسر شد زمـــان عمــر و هنوز
بـلای زلــف ســـیاهــت به ســـر نمــــی آید
بسـم حکایت دل هـــست با نــسیم ســحر
ولـــی ببخـت من امـــشـب ســحر نمـی آید
ز بس که شـد دل حافظ رمیده از همـه کس
کنـــــون ز حــلقـه ی زلفــــت بــدر نمی آید
*توضیح: به نظر من یکی از دلایل اینکه هر کدوم از صفحات دیوان حافظ ممکنه فال زندگی هر کسی باشه، وجود همین ابهامان شاعرانه و عاشقانه در شعر حافظ میتونه باشه.
پی نوشت:
1. یاد خواننده ی ارزشمند، ایرج بسطامی گرامی! من با شنیدن یکی از تصنیف های ایشون با این غزل زیبا از حافظ آشنا شدم.
2. م.الف در کشور امریکا گفت: من از وضعیت مدیریت امروز جهان ناراضیم!. من با خودم گفتم: ای عزیز دل، من هم از وضعیت مدیریت کشور ایران ناراضیم.
3. طرح نیمه شعبان در مسابقه Sohail2d.com هم شرکت داده شد. این بار اقبال بیشتری داشتم و اون طرح به عنوان طرح اول شناخته شد. به هر حال من از لطف دوستانم در سایت و انجمن Sohail2d.com تشکر میکنم، فکر نمیکردم این طرح در حد مقام اول باشه.

