پشت یک دیوار
اکتبر 2, 2009
شب سرد (شعر)
جولای 24, 2007
نامه ام را بگشا
و ببین خط بدم را
با تو از قصه ی خاکستریِ یک شب برفی
شب سرد
با تو از قصه ی بی رنگی و از تاریکی
خواهم گفت
من که از قصه ی مردم (همه مردم حتی…)
به سطوح آمده ام
که چرا اینهمه کاغذ…
همه را با طوسی، با مشکی
رنگ کردند
نامه ام بدخط است
خوب می دانم، با اینحال
با تو خواهم گفت از قصه ی زردی نارس
که پریشان گل سرخی شد
(گل سرخ مقدس)
به خیالش که گل سرخ نخواهد پژمرد
او گمان کرد در این اقیانوس
قصه ها بی نقص اند
قصه ها پر رمزند!
حس سرما دارم
با تو من خواهم گفت
که چه تاریک شده رنگ همه کاغذها
که چه راحت
همه چیز یخ زده است از سرما
همه مردم سرمست
همه مردم غمگین
روزگاری شده این تاریکی
حس سرما دارم
حس بی وزنی و بی فردایی
حس خالی شدن از هر چه که رنگی دارد
و گمان می کنم اینبار
هر چه در من جاریست یخ زده است
نامه ام بد خط است
واژه هایم همه سرد
و درونم که پر است از خالی (می دانم)
اما ای کاش
تو می فهمیدی
که چرا اینهمه من، حس سرما دارم
حس خالی شدن از هر چه که رنگی دارد
پیوست:
حس من بی رنگ است
حس من بی حسی است
و کلام من از این بی حسی در رنج است
من خیالی دارم که محاط است به شک
و “گمان” محتویات همه فکرم شده است
گاهی اوقات گمانم این است
که محبت مردست
گاهی اوقات یقین دارم من
که همه مردم دنیا به محبت زنده اند
(زندگی در شک است
پس نپرسید چرا اینهمه من می گویم
زندگی بی رنگ است)
م.ح.آزادگان – مرداد 1386
(برای مشاهده شعر به صورت تصویری روی عکس کلیک کنید)


