دیوار خانه ما را
آگوست 12, 2009
دیوار خانه ما را
چه کسی کج نهاده است
انگشتهای من چقدر درد میکند
انگار هیچ کس آنموقع آنجا نبود
(آنروز که خانه ما کج نهاده شد)
که بگوید به دیوار ساز خانه ام
دیوار کج وبال دست های خسته است
نفس بر آمد و…
سپتامبر 25, 2007
شکایت… هیچ فایده ای نداشت. شاید بشه احوالات بی مایه و کم ارزش خودم رو با تکرار همچین اشعار و نوشته هایی بیان کنم.
این ابیات به حال و روز من هیچ شباهتی نداره. حتی شاید اصلا هیچ رابطه ای هم بین من و اشعار وجود نداره. ولی به خاطر وجود ابهامات* و استفاده بی بدیل از نشانه ها و کنایات و… میتونم قسمتی از این سخن ها رو با حال و روز خودم تطبیق بدم. شاید به همین خاطر هستش که گاهی اوقات از خوندن یک شعر لذت میبرم یا نسبت به یک شعر، حس همزادپنداری دارم… شاید.
فغــان که بخــت من از خـــواب در نمی آیــد
دریــن خیـــال بسر شد زمـــان عمــر و هنوز
بـلای زلــف ســـیاهــت به ســـر نمــــی آید
بسـم حکایت دل هـــست با نــسیم ســحر
ولـــی ببخـت من امـــشـب ســحر نمـی آید
ز بس که شـد دل حافظ رمیده از همـه کس
کنـــــون ز حــلقـه ی زلفــــت بــدر نمی آید
*توضیح: به نظر من یکی از دلایل اینکه هر کدوم از صفحات دیوان حافظ ممکنه فال زندگی هر کسی باشه، وجود همین ابهامان شاعرانه و عاشقانه در شعر حافظ میتونه باشه.
پی نوشت:
1. یاد خواننده ی ارزشمند، ایرج بسطامی گرامی! من با شنیدن یکی از تصنیف های ایشون با این غزل زیبا از حافظ آشنا شدم.
2. م.الف در کشور امریکا گفت: من از وضعیت مدیریت امروز جهان ناراضیم!. من با خودم گفتم: ای عزیز دل، من هم از وضعیت مدیریت کشور ایران ناراضیم.
3. طرح نیمه شعبان در مسابقه Sohail2d.com هم شرکت داده شد. این بار اقبال بیشتری داشتم و اون طرح به عنوان طرح اول شناخته شد. به هر حال من از لطف دوستانم در سایت و انجمن Sohail2d.com تشکر میکنم، فکر نمیکردم این طرح در حد مقام اول باشه.
گذشت…
آگوست 24, 2007
نقاش ازل
آگوست 11, 2007
تمرکز کردن و رسیدن به نتایج منطقی و اصولی برای اوضاع و احوال این زمانه کار بیهوده ای شده. شاید این خاصیت سن انسان است که هر چه بالاتر می رود بی ثباتی، بی قاعدگی و “کشک” بودن زندگی در نظرش پررنگ تر میشود. به عبارتی هیچ قاعده و اصولی وجود ندارد که بتواند به طور صد در صد تمام رخدادهایی که برای انسان در طول زندگی اتفاق می افتد را توجیه کند… خوب که چی؟
تصویر زیر را دانلود کنید و اصلا حرف های من رو جدی نگیرید:
پانوشت:
۱. در زمان های دور ما دوستانی داشتیم که با اونها وب می نوشتیم و در کنار هم هیچ غمی نداشتیم. (چه شعری شد!) ولی الان هیچ کدوم نیستن که با انرژی گذشته وبلاگ بنویسن و یه کم وضعیت درب و داغان وبلاگ های فارسی رو سر و سامان بدن.
به عبارت دیگه: تنهایی خیلی سخته… وقتی پیشم نباشی…
شب سرد (شعر)
جولای 24, 2007
نامه ام را بگشا
و ببین خط بدم را
با تو از قصه ی خاکستریِ یک شب برفی
شب سرد
با تو از قصه ی بی رنگی و از تاریکی
خواهم گفت
من که از قصه ی مردم (همه مردم حتی…)
به سطوح آمده ام
که چرا اینهمه کاغذ…
همه را با طوسی، با مشکی
رنگ کردند
نامه ام بدخط است
خوب می دانم، با اینحال
با تو خواهم گفت از قصه ی زردی نارس
که پریشان گل سرخی شد
(گل سرخ مقدس)
به خیالش که گل سرخ نخواهد پژمرد
او گمان کرد در این اقیانوس
قصه ها بی نقص اند
قصه ها پر رمزند!
حس سرما دارم
با تو من خواهم گفت
که چه تاریک شده رنگ همه کاغذها
که چه راحت
همه چیز یخ زده است از سرما
همه مردم سرمست
همه مردم غمگین
روزگاری شده این تاریکی
حس سرما دارم
حس بی وزنی و بی فردایی
حس خالی شدن از هر چه که رنگی دارد
و گمان می کنم اینبار
هر چه در من جاریست یخ زده است
نامه ام بد خط است
واژه هایم همه سرد
و درونم که پر است از خالی (می دانم)
اما ای کاش
تو می فهمیدی
که چرا اینهمه من، حس سرما دارم
حس خالی شدن از هر چه که رنگی دارد
پیوست:
حس من بی رنگ است
حس من بی حسی است
و کلام من از این بی حسی در رنج است
من خیالی دارم که محاط است به شک
و “گمان” محتویات همه فکرم شده است
گاهی اوقات گمانم این است
که محبت مردست
گاهی اوقات یقین دارم من
که همه مردم دنیا به محبت زنده اند
(زندگی در شک است
پس نپرسید چرا اینهمه من می گویم
زندگی بی رنگ است)
م.ح.آزادگان – مرداد 1386
(برای مشاهده شعر به صورت تصویری روی عکس کلیک کنید)




