عجب دنیاییه (یا: کفم برید)
نوامبر 15, 2009
شاید مثل من در یک حرکت ژانگولر، بدون اجازه پریده باشی در این دنیا و “حال یک شبه” را تبدیل کرده باشی به “ضد حال مادام العمر” و یا بعد از اصابت صاعقه به مخت، هنوز زنده باشی. شاید مثل این ماست نترشیده (خلاصه اش: من) گاهی فکر کنی که آدم باهوشی هستی و برای خودت یک چارچوب (با چوب چنار) بسازی و همه محتویات فکریت را بریزی درون آن و بگویی بهش “ایدئولوژی” و آنرا مثل چسب بچسبانی به بینی قراضه ات که همه ببینند چه کلاسی داری و هر وقت کسی ازت پرسید “شما؟” صورتت را به سمتش بچرخوانی تا آنجایت را ببیند و بفهمد شما چی هستی. حتی شاید انقدر عادی باشی که تفاوتی با گچ دیوار نداشته باشی و یا اصلا شاید “نباشی” که بخواهم با چند کلمه تفسیرت کنم، ولی در هر صورت هر نوع موجودی که باشی، مثل خود من در این جهان (این صحرای بی آب و علف) هستی و از این گاز دوست داشتنی (همون اکسیژن) تنفس میکنی.
بیشتر اوقات فکر میکنم به چه دلیل است که اینهمه شعور منفصل توی این چرخه گردون ریخته شده، مگر قرار نیست همه یک روز به هم بچسبند و یکی بشوند؟ اصلا مگر اینها با هم تفاوتی دارند، خوب چرا جدا جدا؟ احساس عذاب آوری است اگر فکر کنی عنصر “زمان” دارد تو را بازی میدهد. “زمان” میبخشد، “زمان” میگیرد، “زمان” زنده میکند و “زمان” میکشد!
ترس از طولانی شدن بیچارگی ها و غصه ها؛ و ترس از نرسیدن به همه آن چیزهای دوستداشتنی و حتی ترس از بین رفتن دلخوشی ها لذت ها همیشه من را عذاب داده. در حالی که همه چیز میتواند در یک نقطه ایده آل و بی نقص منجمد بشود و حرکتی نداشته باشد.
بیشتر اوقات از اینکه چیزی را “ندارم” رنج نمیبرم، چیزی که سوزش شدیدی دارد، ندانستن درباره آن “چیز” است. به همین خاطر است که هر وقت به آن “چیز” دوستداشتنی دسترسی کامل پیدا کردم، در طول زمان، برایم عادی شده.
.
.
پی نوشت 1:عجیبه! فکر میکنم پریده، دیگه نمینویسم! ادامه مطلب بعدا!
پی نوشت 2: Ommiting the posts are because of misunderstanding, when I feel people don’t get what I mean, I infer that my comminication is poor and i can’t convey what I have in mind and I remove my post to prevent further problems
پی نوشت 3: یک چیز جدید؛ انتهای هر پست میتونید به نوشته ها رتبه بدهید، اگر مطلبی رو خوندید به هر میزان که خواستید بهم ستاره بدید (متشکرم)
پی نوشت آخر: سالهاست که من همونم که هستم! نه اونیکه قراره باشم! ![]()
چرند نگو
آگوست 30, 2007
سر کلاس نشسته بودم و در عالم هپروت به حرکات لب و دهان معلم نگاه میکردم، بدون اینکه چیزی بشنوم. بعد همینطور که در عوالم بالا سیر میکردم و تو فکر همه چی بودم (از … و … گرفته تا وضعیت دانشگاه و تحصیل و درآمد و آخر عاقبت مدرک و …) یهو فکرم چرخید و چرخید تا رسید به کلاس خودمون. گفتم به جای اینهمه چرت و پرت بشین یه کم به درس معلم توجه کن…
در همین قسمت از تفکر بودم که استاد حرفش تموم شد و مثل همیشه گفت اگه کسی سوالی داره بپرسه. منم با خودم گفتم بهتره یه سوال درسی دهن پر کن بپرسم که فکر نکنه ما که همش در عالم هپروتیم هیچی حالیمون نیست. گفتم استاد ببخشید… بعد یه سوال پرسیدم. غافل از اینکه درس اصلا راجع به یه چیز دیگه بود و سوال من خیلی بی ربط بود.
استاد: چی؟ منظورتو متوجه نشدم.
- علیرضا (همکلاسی نزدیک من): خودشم نفهمید چی گفت.
- همه کلاس (با صدای بلند): هه هه هه…
- من: …
پانویس:
1. وقتی مثل علف هرز رشد کنی بی محتوا میشی.

