دیوار خانه ما را
آگوست 12, 2009
دیوار خانه ما را
چه کسی کج نهاده است
انگشتهای من چقدر درد میکند
انگار هیچ کس آنموقع آنجا نبود
(آنروز که خانه ما کج نهاده شد)
که بگوید به دیوار ساز خانه ام
دیوار کج وبال دست های خسته است
شب و خون – سورئال
سپتامبر 18, 2008
خستگیست، مایه ی آزردگی
آگوست 28, 2008
همین الانی که در حال نوشتم، کمتر از چند دقیقه است که گریه کردنم را تمام کردم. حالا همزمان با نوشتنم در حال گرفتن تصمیمات مهم و اساسی درباره زندگی ام هستم. اوضاع که مثل همیشه مزخرف است. از تمایلات بی پاسخ گرفته تا شکایتنامه های فلسفی مهر و موم شده آماده تقدیم به خداوند و غم و غصه های درون شیشه ی فراموشی و قحطان رفیق و شفیق و دوست و غیره و احساس افلیجی و بی دانشی و از همه ناگوارتر، یک “من” به چه گُندگی، همه همینجا بغل دستم نشسته اند که اصلا نمیدانم این اجنه ی بی شاخ و دم کی قصد برداشتن دست مبارک از سر کچل بنده دارند. فشار زندگی مدرن درون مترو و اتوبوس و تنفس گاز آلوده و بیماری های مدرن و با کلاسی چون HIV و آلزایمر و دیسک و… هم که برای همه هست و اصلا چه نیازی است که بگویم؟! فکر کردن به گداهای فلج کنار خیابان و افکار سیاسی یازده سپتامبر و فلسفه اینکه اسرائیل مرغ است یا فلسطین تخم مرغ و اصلا چه شد که برنج گران شد و ارزان هم نشد و از این دست غم و غصگان هم که شمارش از چند صد هزار هم گذشته و بیخیال دیازپام را بچسب! حقیقتش نشستم و نوشتم – و همانطوری که گفتم، قبلش کلی عصاره ی غوره تولید نمودم – چون یک حماقت یا جسارت بیخود یا تصمیم با عجله و یا هر چیزی که میخواهد دل تنگم بگوید (!) دو سالی است که به سختی گریبان گیرم شده و فشارش در این درازه مدت (دراز با کسره) ممکن است دیر یا زود کله پایم کند. این شد که که نشستم و نقشه ای کشیدم که اگر خواستم روزی این فشار را از گریبان باز کرده و خلاصی یابم، با عجله و از روی بی عقلی این کار را نکرده باشم. فلذا کوتاه ترین و ساده ترین راه را انتخاب کردم که خودم آن را مینامم: “اتصال کوتاه” (همان اصطلاح در مدارهای برقی که اگر نمیدانید به چه معنی است بروید و معنیش را پیدا کنید که بسی به دردبخور است). و این بدین معنیست که من روزی از همین روزها با مغز سفید و کوچکم به زیر چرخ یکی از این اتوبوس های لعنتی که هفته ای بالغ بر هزار کیلومتر با آنها سفر میکنم رفته و خود را به نام انسان و آزادی از دار دنیا سقط میکنم.
لنگ در هوا
جولای 29, 2008
همه مسخره ی تو هستند و تو مسخره ی همه هستی. تو به فکر هیچ کسی نیستی و هیچ کسی هم به فکر تو نیست. چیزی که در این چند سال عمر دنبالش میگشتی مثل یک خواب بدون تعبیر بوده. تمام چیزی که ساختی -به چه ظرافت و دقت و زیبایی(اش را دیگران میگویند)- چنان بی ثبات و شکننده بود که همان ابتدا با یک فوت نابود شد؛ مثل تار عنکبوت.
یک مشت احساسات شهوتی و بی مایه دست و پایت را بسته و نمیگذارد راه را از بی راه تشخیص بدهی. راه بیراه شده، بیراه راه شده. مثل گور خر شده ای.
Life Is a Tragic Joke
ژوئن 9, 2008
Don’t read this post because I want to talk about some painful facts.
Some years ago, when I was just an eighteen boy I thought that perhaps the standards which has organized our society and we have to respect them as our essential laws in life, is not perfect because sometimes they can’t satisfy us or resolve our problems… a bit later, I faced a tragic story (about love and emotion). Then I expected the people around me to guide me and tell me how to get rid of this sad condition. I expected them to solace me because I thought that it is the worst condition that I have been ever in that.
But my guess wasn’t true.
The worst thing that had happened to me in life was realizing this fact that actually there is no structure in our life.
How bad…!
No body wanted to listen to me. Every body believed that I am a guilty person because our society couldn’t handle needs of the members.
I forgot that story because I had to forget that. I have to forget what ever that happens to me. Nobody can feel what I feel because the emotion is dead.
What a pity… my society isn’t older than a young man but I feel I’m dealing with a messy and mad society.
Where are the people when I feel lonely?
The people who call themselves “Friend”…
Where is society…?
…
My inside has become ugly…
Just like my appearance…
No body wants the real “me”.
…
God…
Are you there?
I don’t think so…
I don’t wanna live anymore… I don’t…
رسماً دلم گرفته
آوریل 8, 2008
1. چقدر دپرس میشی وقتی روزنامه جام جم رو میگیری دستت و ورق میزنی و میبین عکسی که دو سال پیش برای نوروز ساختی امروز کل صفحه اول ضمیمه روزنامه رو اشغال کرده، اون هم به اسم یک طراح دیگه. طرح ساده ای که ساختنش فقط جنبه سرگرمی داشت.
اول با خودم گفتم برم دفتر مجله و مدیر عامل جام جم رو رسما به قتل برسونم. ولی دیدم اگر این کار رو بکنم نه تنها چیزی دستم رو نمیگیره، شاکی خصوصی هم پیدا میکنم! بنابراین یک ایمیل به مدیرمسئول جام جم نوشتن و تا جایی که شد لفظ قلم و دوستانه موضوع را مطرح کردم.
سکوت… تنها جوابی بود که شنیدم. یعنی در واقع جوابی به من ندادند.
2. امروز صبح هم یک سکته خفیف زدم وقتی دیدم مجله “کیهان ورزشی” یکی تصاویری که برای جام جهانی 2006 ساخته بودم رو به صورت تمام صفحه روی جلد مجله چاپ کرده.

حالا شما حساب بکنید چه وضعیتی در مطبوعات کشور حاکمه که من در کمتر از یک هفته دو مورد کپی برداری فاحش از کارهای خودم رو میبینم.
تنها اقدامی که قصد دارم در برابر این حرکت های ضد فرهنگی انجام بدم اینه که اول تمام تصاویری که در اینترنت آپلود کردم رو پاک کنم، بعد یک دل سیر برای این فقر فرهنگی-هنری که مثل طاعون به جون تمام کشور افتاده گریه کنم.
دیوانه
آوریل 3, 2008
2. اگر هر کسی میفهمید دیوانه بودن چه کیفی دارد، آرزو میکرد کاش از اول دیوانه بود.
(ترجمه بند 2 به زبان انگلیسی:I love those fucking drugs)
3. در قسمتی از بدن دستگاهی است به نام دستگاه عصبی که مثل کامپیوتر دوست دارد همه چیز را تجزیه تحلیل کند و نتیجه بگیرد، اگر این قسمت از بدن از کار بیفتد زندگی بسیار راحت تر میشود.
4. بد ترین نوع دیوانگی، دیوانگی موقت است.
5. حقیقتی که وجود دارد این است که همه انسانها دیوانه هستند، فقط وقتی متوجه این موضوع میشوند که عقلشان کار دستشان داده باشد.

من زنده ام
دسامبر 12, 2007
من زنده ام
عبارت بالا را صد بار از زبون من تکرار کنید. زحمتش با شما، من دیگه نخواستم صد بار بنویسمش. (که مثل رپ فارسی بشه!).
من انسان باهوش و خلاقی هستم و به خاطر این به خودم میبالم، دلیلش هم اینه که طوری زندگی کردم که هیچ کس سقوط و پس رفت واقعی زندگی من رو نفهمید. در حالی که همه من رو به خاطر پیشرفت و رشد تشویق میکردن. ولی من ناامید یا افسرده نیستم، چون استعداد بی نظیری در لذت بردن از زندگی دارم. فکر میکنم زیبایی در سادگیه. تا بحال به غیر از تصویر سازی، از نوشتن، شعر گفتن، موسیقی (شنیدن و ساختن) و خیلی چیزای دیگه لذت بردم. به نظر من اگر لذت رو از زندگی حذف کنیم، چیزی به جز قبرستان هایی که صادق هدایت به تصویر میکشید باقی نمی مونه.
درضمن؛ من هنرمند نیستم. کافیه با یک استاد هنرهای تجسمی درباره کارهای من صحبت کنید تا متوجه تناقضات فاحش تصاویر من با اصول اولیه تصویرسازی بشید. ولی امیدوارم بعد از نفله شدنم اگر از من یادی شد، به عنوان یک هنرمند تصویرساز و گرافیست یاد بشه.
من موسیقی خیلی گوش میدم. اکثرا موسیقی با کلام ایرانی. ولی زیباترین موسیقی هایی که شنیدم چند قطعه گیتار بی کلام بود و همینطور موسیقی های فریبرز لاچینی.
چیزی که تو زندگی من رو زجر میده اینه که من هنوز مالک زندگی خودم نیستم و از نعمت “استقلال” بی بهره ام. با این حساب هیچ کدوم از لذت هایی که از زندگی میبرم واقعی نیست. ولی Who cares? فعلا تمرکزم روی اینه که وقتم رو تلف نکنم. اعتقادم در مورد مشکلاتی که همیشه در سرتاسر طول عمر باهاشون درگیرم اینه که “پرواز کن تا دستشون بهت نرسه”
وین راز سر به مهر بــه عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شــود در مقـــام سنگ
آری شود ولــیـک بخـــون جـــــگر شــود
خواهم شـدن به میکده گریان و دادخواه
کز دســت غم خلاص من آنجا مگر شود
از هـــر مــیـــانه تیــر دعــا کــرده ام روان
باشد کزان میـانـــه یـکــی کــارگر شــود
ای جـــان حـــدیـــث ما بر دلــدار بـاز گـو
لیکن چــنان مگـــو کــه صـبا را خبر شود
بــس نـکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقـبول طبــع مردم صــــاحب نــظر شود
حافظ چو نافه سر زلفش بدست تــست
دم درکــش ارنه باد صـبــــا را خبر شـود




