خستگیست، مایه ی آزردگی
آگوست 28, 2008
همین الانی که در حال نوشتم، کمتر از چند دقیقه است که گریه کردنم را تمام کردم. حالا همزمان با نوشتنم در حال گرفتن تصمیمات مهم و اساسی درباره زندگی ام هستم. اوضاع که مثل همیشه مزخرف است. از تمایلات بی پاسخ گرفته تا شکایتنامه های فلسفی مهر و موم شده آماده تقدیم به خداوند و غم و غصه های درون شیشه ی فراموشی و قحطان رفیق و شفیق و دوست و غیره و احساس افلیجی و بی دانشی و از همه ناگوارتر، یک “من” به چه گُندگی، همه همینجا بغل دستم نشسته اند که اصلا نمیدانم این اجنه ی بی شاخ و دم کی قصد برداشتن دست مبارک از سر کچل بنده دارند. فشار زندگی مدرن درون مترو و اتوبوس و تنفس گاز آلوده و بیماری های مدرن و با کلاسی چون HIV و آلزایمر و دیسک و… هم که برای همه هست و اصلا چه نیازی است که بگویم؟! فکر کردن به گداهای فلج کنار خیابان و افکار سیاسی یازده سپتامبر و فلسفه اینکه اسرائیل مرغ است یا فلسطین تخم مرغ و اصلا چه شد که برنج گران شد و ارزان هم نشد و از این دست غم و غصگان هم که شمارش از چند صد هزار هم گذشته و بیخیال دیازپام را بچسب! حقیقتش نشستم و نوشتم – و همانطوری که گفتم، قبلش کلی عصاره ی غوره تولید نمودم – چون یک حماقت یا جسارت بیخود یا تصمیم با عجله و یا هر چیزی که میخواهد دل تنگم بگوید (!) دو سالی است که به سختی گریبان گیرم شده و فشارش در این درازه مدت (دراز با کسره) ممکن است دیر یا زود کله پایم کند. این شد که که نشستم و نقشه ای کشیدم که اگر خواستم روزی این فشار را از گریبان باز کرده و خلاصی یابم، با عجله و از روی بی عقلی این کار را نکرده باشم. فلذا کوتاه ترین و ساده ترین راه را انتخاب کردم که خودم آن را مینامم: “اتصال کوتاه” (همان اصطلاح در مدارهای برقی که اگر نمیدانید به چه معنی است بروید و معنیش را پیدا کنید که بسی به دردبخور است). و این بدین معنیست که من روزی از همین روزها با مغز سفید و کوچکم به زیر چرخ یکی از این اتوبوس های لعنتی که هفته ای بالغ بر هزار کیلومتر با آنها سفر میکنم رفته و خود را به نام انسان و آزادی از دار دنیا سقط میکنم.
لنگ در هوا
جولای 29, 2008
همه مسخره ی تو هستند و تو مسخره ی همه هستی. تو به فکر هیچ کسی نیستی و هیچ کسی هم به فکر تو نیست. چیزی که در این چند سال عمر دنبالش میگشتی مثل یک خواب بدون تعبیر بوده. تمام چیزی که ساختی -به چه ظرافت و دقت و زیبایی(اش را دیگران میگویند)- چنان بی ثبات و شکننده بود که همان ابتدا با یک فوت نابود شد؛ مثل تار عنکبوت.
یک مشت احساسات شهوتی و بی مایه دست و پایت را بسته و نمیگذارد راه را از بی راه تشخیص بدهی. راه بیراه شده، بیراه راه شده. مثل گور خر شده ای.
چند حرف کوتاه
ژوئن 14, 2008
اول از همه یک نفر خواست بداند من چرا انگلیسی مینویسم ؟
مقصودم از این کار اصلا این نبود که مثلا بگم من زبان انگلیسی ام خیلی خوب است یا یه همچین چیزی…! اتفاقا باید اعتراف کنم زبان انگلیسیم اصلا خوب نیست. دلیل این که تصمیم گرفتم به این زبان بنویسم این بود که از کلمات فارسی خسته شدم. معانی در زبان فارسی دچار یک نوع اختلال شده. البته اصلا منظورم این نیست که فارسی زبانها آدمهای دروغگو و حیله گری هستند! اصلا…!!

دوم: موضوع ناچیزی هست که چند وقت است ذهن من رو به خودش مشغول کرده. چند روز قبل یک نفر باعث شد تمام آن خاطرات غم انگیز کودکی ام را که در سودای به پایان رسیدن و بزرگ شدن تلف شد، به یاد بیاورم. و افسوس که به دهه ی سوم زندگی رسیدم، ولی هنوز هم نفهمیدم بزرگ شدن یعنی چه. امان از این روزگار نسبی و بی ثبات.
.
.
.
مطلب سوم: قصد دارم در پست های آینده چند صفحه اول داستان “اسفندیار” را که قبلا نوشته ام در وبلاگ قرار بدهم… البته داستان خیلی زیبایی است ولی شاید فقط برای خودم. تا جایی که شده سعی کردم در نوشتنش ادب و نزاکت را رعایت کنم ولی شاید باز هم احتیاج به سانسور داشته باشد. شخصیت اسفندیار خیلی شبیه خودم است…
ذرت بوداده به جای نیاز
می 2, 2008
مغز انسان پر است از بازتاب وقایعی که توسط چشم دیده، به همراه یک سری نتیجه گیری و تصور، که از کنار هم قرار دادن واقعیت ها به وجود آورده.
مهمترین محرک انسان برای ادامه حیات “نیاز”های او است. یعنی قلب یک موجود “بی نیاز” هیچ دلیل و انگیزه ای برای تپیدن ندارد.
نیازها وقتی شکل میگیرند که با چشم یا با مغز آنها را احساس کرده باشیم و طعم خوش آنها را چشیده باشیم.
انسانها در دو حالت بی نیاز میشوند؛ اگر واقعا به چیزی نیاز نداشته باشند – یا – راههای رسیدن به نیزهایشان از همه طرف مسدود باشد و جایگزینی هم برای آن وجود نداشته باشد.
مغز بزرگ انسانها یک خاصیت جالب دارد. سعی میکند چاله هایی که به خاطر نرسیدن به نیاز در آنها به وجود آمده را با در دسترس ترین چیزی که وجود دارد پر کنند.

در اینجا چند گزینه وجود دارد که میتواند نقش چاله پر کن را داشته باشد: ذرت بو داده، انواع قرص آرامبخش، وبلاگ نویسی، پفک، انواع مواد مخدر (اعم از خانمان سوز و خانمان نسوز)، برخی از انواع پنیر، وقت گذرانی های بی هدف و طولانی (ترجیحا در کنار مغزهای مشابه) و…
پی نوشت: کار وبلاگ فتوآرت به پایان رسید، منظورم از این حرف این بود که من در اینجا ادامه میدم نه اینکه اینجا رو هم بیخیال بشم.
این دو سه روز تعطیلی چه کیفی داد
ژانویه 6, 2008
این دو سه روز تعطیلی چه کیفی داد. بعد از گذروندن چند روز مزخرف، این دوسه روز رو بست نشستم خونه و هر کاری دلم خواست کردم. یه امتحان خیلی سخت رو هم مثل هلو پاس کرده بودم. بعد هم پسرخالم به مناسبت خریدن ماشین جدید، ما رو (منظورم ما چند نفر!) شام مهمون کرد. بعد تا نصف شب تو خیابونها چرخ زدیم. بعد هم که برف اومد. بعد هم یه شب تا صبح نشستم چند تا تصویر ساختم، بعد هم آلبوم جدید فریدون رو ریمیکس (!) کردم (بد نشد!). این چند روز از موسیقی و فیلم و بازی واقعا آباد بودم و کلی سرگرم شدم.
یکی از تصاویری که ساختم رو تو آلبوم پیکاسا گذاشتم که دوستان هم ببینن. ریمیکس آلبوم “از تو دورم” فریدون رو هم با کیفیت 64 برای دانلود گذاشتم.
پس نوشت:
1. خدمت آقا (یا خانم!) آزاد که چند دفعه از من سوال کرده باید عرض کنم که برای ترکیب دو تا عکس تو فتوشاپ به صورتی که تصویر به هم نریزه به تعداد راه های رسیدن به خدا، راه هست. من حدودی حساب کردم، نزدیک 17 تا روش به ذهنم رسید. بعد هم دوتا تصویری که قراره با هم ترکیب بشه هزار و سیزده جور خصوصیت میتونه داشته باشه. از رنگ و نور و صدا گرفته تا خصوصیات اخلاقی صاحبان دو تا عکس (جمع مثنی). و اگر 17 رو ضرب در هزار و سیزده به توان دو بکنیم رقم نسبتا درشتی به دست میاد که اگر بخوام آموزشش رو تو وبلاگ بذارم باید این چند سال باقیمانده از عمر بی ارزشم رو صرف نوشتن و ساخت جزوه های آموزشی “شیوه های باحال برای قاطی کردن دو تا عکس” بکنم. ولی چون من خیلی انسان بی خاصیت و تنبلی هستم حوصله نوشتن اینهمه رو ندارم، پس یکیشو میگم امیدوارم که حلالم کنی:
عکسهاتو بچین بغل هم، حالا من نمیدونم اصلا عکسهات چجوریه ولی خوب مثلا شاید اگه دورشو با پاک کن محو کنی خوب بشه (!) بعد کارت رو فلت کن بعد من آخه چمیدونم حالا چه مشکلی داره ولی خوب ctrl+B رو فشار بده یه کم باهاش به تصویر ور برو شاید خوب شد. حالا اگر از این چیزهایی که گفتم سر در نیوردی اصلا نگران نشو. شمارتو به ایمیلم بفرست. من تدریس خصوصی فتوشاپ میکنم. Any time any where. شاید قسمت شد و طلبید.
2. خوش به حال آزاد، تا حالا نشده بود به خاطر یه نفر اینهمه پی نوشت بنویسم!
3. لطفا دیگه اینجوری از من سوال نپرسید چون من شرمنده میشم. دیگه تو این وبلاگ خبری از آموزش نیست. پخخخخ!!! (= از نشانه های مشکل عصبی)
۴. این مطلب ویرایش شد.



