پشت یک دیوار
اکتبر 2, 2009
Tuesday
ژانویه 5, 2009
tomorrow is Tuesday
a good day to die
a good day to finish this enigmatic life
seems there is a long way to the end of the life
but actually death is slept in the next door
these are our hopes that paint a lovely path for us
of our dreams and wishes
telling us this fable, that life is infinite
but for the old monster – who isn’t used to hope – it is easy to see
that we are all face-to-face with the death
tomorrow is Tuesday
a good day to die for an old monster
Impossible Calculation
دسامبر 10, 2008

0
0
پی نوشت:
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست – نتوان به اميـد و شـك همه عمر نشـست
هـان تا ننهیـم جام می از کـف دسـت – در بی خبری مَرد چه هشیار و چه مست
شب و خون – سورئال
سپتامبر 18, 2008
Flying Notes
سپتامبر 8, 2008
خستگیست، مایه ی آزردگی
آگوست 28, 2008
همین الانی که در حال نوشتم، کمتر از چند دقیقه است که گریه کردنم را تمام کردم. حالا همزمان با نوشتنم در حال گرفتن تصمیمات مهم و اساسی درباره زندگی ام هستم. اوضاع که مثل همیشه مزخرف است. از تمایلات بی پاسخ گرفته تا شکایتنامه های فلسفی مهر و موم شده آماده تقدیم به خداوند و غم و غصه های درون شیشه ی فراموشی و قحطان رفیق و شفیق و دوست و غیره و احساس افلیجی و بی دانشی و از همه ناگوارتر، یک “من” به چه گُندگی، همه همینجا بغل دستم نشسته اند که اصلا نمیدانم این اجنه ی بی شاخ و دم کی قصد برداشتن دست مبارک از سر کچل بنده دارند. فشار زندگی مدرن درون مترو و اتوبوس و تنفس گاز آلوده و بیماری های مدرن و با کلاسی چون HIV و آلزایمر و دیسک و… هم که برای همه هست و اصلا چه نیازی است که بگویم؟! فکر کردن به گداهای فلج کنار خیابان و افکار سیاسی یازده سپتامبر و فلسفه اینکه اسرائیل مرغ است یا فلسطین تخم مرغ و اصلا چه شد که برنج گران شد و ارزان هم نشد و از این دست غم و غصگان هم که شمارش از چند صد هزار هم گذشته و بیخیال دیازپام را بچسب! حقیقتش نشستم و نوشتم – و همانطوری که گفتم، قبلش کلی عصاره ی غوره تولید نمودم – چون یک حماقت یا جسارت بیخود یا تصمیم با عجله و یا هر چیزی که میخواهد دل تنگم بگوید (!) دو سالی است که به سختی گریبان گیرم شده و فشارش در این درازه مدت (دراز با کسره) ممکن است دیر یا زود کله پایم کند. این شد که که نشستم و نقشه ای کشیدم که اگر خواستم روزی این فشار را از گریبان باز کرده و خلاصی یابم، با عجله و از روی بی عقلی این کار را نکرده باشم. فلذا کوتاه ترین و ساده ترین راه را انتخاب کردم که خودم آن را مینامم: “اتصال کوتاه” (همان اصطلاح در مدارهای برقی که اگر نمیدانید به چه معنی است بروید و معنیش را پیدا کنید که بسی به دردبخور است). و این بدین معنیست که من روزی از همین روزها با مغز سفید و کوچکم به زیر چرخ یکی از این اتوبوس های لعنتی که هفته ای بالغ بر هزار کیلومتر با آنها سفر میکنم رفته و خود را به نام انسان و آزادی از دار دنیا سقط میکنم.
توبه شکن
آگوست 14, 2008
ازین تنگین قفس جانا پریدی
وزین زندان طرّاران رهیدی
ز روی آینه گِل دور کردی
در آیینه بدیدی آنچه دیدی
دگرباره شه ساقی رسیدی
مرا در حلقه مستان کشیدی
دگرباره شکستی توبه ها را
به جامی پرده ها را بر دریدی
خبرها می شنیدی زیر و بالا
بر آن بالا ببین آنچه شنیدی
- ز گردش های جسمانی بجستی -
- به گردش های روحانی رسیدی -
گزین کن هرچه می خواهی و بستان
چو ما را بر همه عالم گزیدی
***
دگر باره شه ساقی رسیدی
مرا در حلقه مستان کشیدی
دگرباره شکستی توبه ها را!
به جامی پرده ها را بر دریدی
توبه شکن
از آلبوم نقش خیال
شعر: مولانا – آواز: همایون شجریان – آهنگ: علی قمصری
لنگ در هوا
جولای 29, 2008
همه مسخره ی تو هستند و تو مسخره ی همه هستی. تو به فکر هیچ کسی نیستی و هیچ کسی هم به فکر تو نیست. چیزی که در این چند سال عمر دنبالش میگشتی مثل یک خواب بدون تعبیر بوده. تمام چیزی که ساختی -به چه ظرافت و دقت و زیبایی(اش را دیگران میگویند)- چنان بی ثبات و شکننده بود که همان ابتدا با یک فوت نابود شد؛ مثل تار عنکبوت.
یک مشت احساسات شهوتی و بی مایه دست و پایت را بسته و نمیگذارد راه را از بی راه تشخیص بدهی. راه بیراه شده، بیراه راه شده. مثل گور خر شده ای.
چند حرف کوتاه
ژوئن 14, 2008
اول از همه یک نفر خواست بداند من چرا انگلیسی مینویسم ؟
مقصودم از این کار اصلا این نبود که مثلا بگم من زبان انگلیسی ام خیلی خوب است یا یه همچین چیزی…! اتفاقا باید اعتراف کنم زبان انگلیسیم اصلا خوب نیست. دلیل این که تصمیم گرفتم به این زبان بنویسم این بود که از کلمات فارسی خسته شدم. معانی در زبان فارسی دچار یک نوع اختلال شده. البته اصلا منظورم این نیست که فارسی زبانها آدمهای دروغگو و حیله گری هستند! اصلا…!!

دوم: موضوع ناچیزی هست که چند وقت است ذهن من رو به خودش مشغول کرده. چند روز قبل یک نفر باعث شد تمام آن خاطرات غم انگیز کودکی ام را که در سودای به پایان رسیدن و بزرگ شدن تلف شد، به یاد بیاورم. و افسوس که به دهه ی سوم زندگی رسیدم، ولی هنوز هم نفهمیدم بزرگ شدن یعنی چه. امان از این روزگار نسبی و بی ثبات.
.
.
.
مطلب سوم: قصد دارم در پست های آینده چند صفحه اول داستان “اسفندیار” را که قبلا نوشته ام در وبلاگ قرار بدهم… البته داستان خیلی زیبایی است ولی شاید فقط برای خودم. تا جایی که شده سعی کردم در نوشتنش ادب و نزاکت را رعایت کنم ولی شاید باز هم احتیاج به سانسور داشته باشد. شخصیت اسفندیار خیلی شبیه خودم است…
یک قدردانی ساده
می 4, 2008
این یک قدردانی کوچک و ساده است به خاطر دوستی، مهربانی و بزرگواری، تقدیم به تمام آنهایی که حتی با دیدن یک شاگرد بد سلیقه و همیشه نا امید، راهشان را کج نکردند و با او راه آمدند تا بلکه بتوانند مشکلات را بفهمند و راهی برای خلاصی از آن پیدا کنند… و آنقدر در راهنمایی و کمک غرق شده بودند که متوجه نشدند شاگرد، از خیره شدن به یک چهره مهربان و دوستداشتنی چه لذتی میبرد!
تقدیم به معلمان و تمام دوستان عزیزی که برای من مثل یک معلم بودند.
بخصوص خانم آزادی، آقای امید احمدی عزیز، آقای مهر پرور، آقای پیرهادی و…

ذرت بوداده به جای نیاز
می 2, 2008
مغز انسان پر است از بازتاب وقایعی که توسط چشم دیده، به همراه یک سری نتیجه گیری و تصور، که از کنار هم قرار دادن واقعیت ها به وجود آورده.
مهمترین محرک انسان برای ادامه حیات “نیاز”های او است. یعنی قلب یک موجود “بی نیاز” هیچ دلیل و انگیزه ای برای تپیدن ندارد.
نیازها وقتی شکل میگیرند که با چشم یا با مغز آنها را احساس کرده باشیم و طعم خوش آنها را چشیده باشیم.
انسانها در دو حالت بی نیاز میشوند؛ اگر واقعا به چیزی نیاز نداشته باشند – یا – راههای رسیدن به نیزهایشان از همه طرف مسدود باشد و جایگزینی هم برای آن وجود نداشته باشد.
مغز بزرگ انسانها یک خاصیت جالب دارد. سعی میکند چاله هایی که به خاطر نرسیدن به نیاز در آنها به وجود آمده را با در دسترس ترین چیزی که وجود دارد پر کنند.

در اینجا چند گزینه وجود دارد که میتواند نقش چاله پر کن را داشته باشد: ذرت بو داده، انواع قرص آرامبخش، وبلاگ نویسی، پفک، انواع مواد مخدر (اعم از خانمان سوز و خانمان نسوز)، برخی از انواع پنیر، وقت گذرانی های بی هدف و طولانی (ترجیحا در کنار مغزهای مشابه) و…
پی نوشت: کار وبلاگ فتوآرت به پایان رسید، منظورم از این حرف این بود که من در اینجا ادامه میدم نه اینکه اینجا رو هم بیخیال بشم.
Me
آوریل 21, 2008
رسماً دلم گرفته
آوریل 8, 2008
1. چقدر دپرس میشی وقتی روزنامه جام جم رو میگیری دستت و ورق میزنی و میبین عکسی که دو سال پیش برای نوروز ساختی امروز کل صفحه اول ضمیمه روزنامه رو اشغال کرده، اون هم به اسم یک طراح دیگه. طرح ساده ای که ساختنش فقط جنبه سرگرمی داشت.
اول با خودم گفتم برم دفتر مجله و مدیر عامل جام جم رو رسما به قتل برسونم. ولی دیدم اگر این کار رو بکنم نه تنها چیزی دستم رو نمیگیره، شاکی خصوصی هم پیدا میکنم! بنابراین یک ایمیل به مدیرمسئول جام جم نوشتن و تا جایی که شد لفظ قلم و دوستانه موضوع را مطرح کردم.
سکوت… تنها جوابی بود که شنیدم. یعنی در واقع جوابی به من ندادند.
2. امروز صبح هم یک سکته خفیف زدم وقتی دیدم مجله “کیهان ورزشی” یکی تصاویری که برای جام جهانی 2006 ساخته بودم رو به صورت تمام صفحه روی جلد مجله چاپ کرده.

حالا شما حساب بکنید چه وضعیتی در مطبوعات کشور حاکمه که من در کمتر از یک هفته دو مورد کپی برداری فاحش از کارهای خودم رو میبینم.
تنها اقدامی که قصد دارم در برابر این حرکت های ضد فرهنگی انجام بدم اینه که اول تمام تصاویری که در اینترنت آپلود کردم رو پاک کنم، بعد یک دل سیر برای این فقر فرهنگی-هنری که مثل طاعون به جون تمام کشور افتاده گریه کنم.
درگوشی
مارس 20, 2008

دسته دوم کسانی هستند که هر چند وقت یک بار به امید دیدن یک مطلب خز با کلمات بی معنی و تصاویر عجیب غریب به وبلاگ سر میزنند و از اینکه میبینند هیچ خبری تازه ای در وبلاگ نیست دلخور میشوند.
خدمت آن دسته دومی ها عرض کنم که من را ببخشید. ای کاش یکی از شما کنارم بودید تا کمی برایتان حرف میزدم و میگفتم آنچه را که نمیتوان با نوشته ها بیان کرد.
آن بحران هویتی و شخصیتی و فرهنگی که پیشتر ها از آن صحبت میکردم، بیشتر از همیشه در حال رژه رفتن رو سلولهای عصبی من است.
.
راستی عید نوروز مبارک. این سومین بهاری است که من در این وبلاگ فعالیت میکنم و واقعا باعث خجالت است که هنوز همانجایی هستم که سه سال پیش بودم. راجع به عید نوروز حرف جدید برای گفتن ندارم.هنوز هم فکر میکنم واقعیت همان چیزی است که پارسال درباره عید نوشتم.
نخ زمان
ژانویه 21, 2008
اگر سيزده هزار و چهارصد و هفتاد و سه سال هم بگذرد، و من هر روز و هر شب از پوچي ها و پستي ها و بيهودگي هاي زندگي بنويسم، انگار نه انگار که قدمي براي بهتر شدن اين اوضاع برداشتم! وقتي گذشته اي نيست، وقتي از سه روز پيش، به عنوان خاطره ياد ميشود وقتي يک دقيقه پيش فراموش شده، وقتي يادت رفته در اين چند سال چه چيزي فرق کرده، چه انگيزه اي داري براي صحبت کردن از فردا؟ من اگر روزي ادعا کنم که ما در مقطعي از زمان متوقف شده ايم چه کسي ميتواند مخالفت کند؟
نخ ما کو؟!…
هنوز هم احساس سرما ميکنم… راه را گم کرده ام. يک فانوس، تمام محدوده ام را با نور طلايي روشن کرده، به چه زيبايي! ولي نشانه اي از صبح وجود ندارد. اما من اهميت نميدهم، با شعله ي جواهرمانندِ فانوس سرگرمم، راضيم. ولي از اين ميترسم… نکند اين شب، شب نباشد!
پي نوشت
1. چند وقت پيش مرتضی يه تصوير سه بعدي براي وبلاگ طراحي کرده بود. ولي من فراموش کرده بودم تو وبلاگ بذارمش. معلوم بود چقدر براي ساختنش وقت گذاشته. تصوير رو آپلود کردم که شما هم ببينيد. خیلی زیباست.
2. يکي ديگه از دوستان خوبم اينجا رو قابل دونسته و يه مطلب درباره فتوآرت تو وبلاگش نوشته. ازش ممنونم.









