Impossible Calculation

دسامبر 10, 2008

Impossible-calcumation

0

0

پی نوشت:
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست – نتوان به اميـد و شـك همه عمر نشـست
هـان تا ننهیـم جام می از کـف دسـت – در بی خبری مَرد چه هشیار و چه مست

همین الانی که در حال نوشتم، کمتر از چند دقیقه است که گریه کردنم را تمام کردم. حالا همزمان با نوشتنم در حال گرفتن تصمیمات مهم و اساسی درباره زندگی ام هستم. اوضاع که مثل همیشه مزخرف است. از تمایلات بی پاسخ گرفته تا شکایتنامه های فلسفی مهر و موم شده آماده تقدیم به خداوند و غم و غصه های درون شیشه ی فراموشی و قحطان رفیق و شفیق و دوست و غیره و احساس افلیجی و بی دانشی و از همه ناگوارتر، یک “من” به چه گُندگی، همه همینجا بغل دستم نشسته اند که اصلا نمیدانم این اجنه ی بی شاخ و دم کی قصد برداشتن دست مبارک از سر کچل بنده دارند. فشار زندگی مدرن درون مترو و اتوبوس و تنفس گاز آلوده و بیماری های مدرن و با کلاسی چون HIV و آلزایمر و دیسک و… هم که برای همه هست و اصلا چه نیازی است که بگویم؟! فکر کردن به گداهای فلج کنار خیابان و افکار سیاسی یازده سپتامبر و فلسفه اینکه اسرائیل مرغ است یا فلسطین تخم مرغ و اصلا چه شد که برنج گران شد و ارزان هم نشد و از این دست غم و غصگان هم که شمارش از چند صد هزار هم گذشته و بیخیال دیازپام را بچسب! حقیقتش نشستم و نوشتم – و همانطوری که گفتم، قبلش کلی عصاره ی غوره تولید نمودم – چون یک حماقت یا جسارت بیخود یا تصمیم با عجله و یا هر چیزی که میخواهد دل تنگم بگوید (!) دو سالی است که به سختی گریبان گیرم شده و فشارش در این درازه مدت (دراز با کسره) ممکن است دیر یا زود کله پایم کند. این شد که که نشستم و نقشه ای کشیدم که اگر خواستم روزی این فشار را از گریبان باز کرده و خلاصی یابم، با عجله و از روی بی عقلی این کار را نکرده باشم. فلذا کوتاه ترین و ساده ترین راه را انتخاب کردم که خودم آن را مینامم: “اتصال کوتاه” (همان اصطلاح در مدارهای برقی که اگر نمیدانید به چه معنی است بروید و معنیش را پیدا کنید که بسی به دردبخور است). و این بدین معنیست که من روزی از همین روزها با مغز سفید و کوچکم به زیر چرخ یکی از این اتوبوس های لعنتی که هفته ای بالغ بر هزار کیلومتر با آنها سفر میکنم رفته و خود را به نام انسان و آزادی از دار دنیا سقط میکنم.

نقشه ی اتصال کوتاه

نقشه ی اتصال کوتاه

مغز انسان پر است از بازتاب وقایعی که توسط چشم دیده، به همراه یک سری نتیجه گیری و تصور، که از کنار هم قرار دادن واقعیت ها به وجود آورده.

مهمترین محرک انسان برای ادامه حیات “نیاز”های او است. یعنی قلب یک موجود “بی نیاز” هیچ دلیل و انگیزه ای برای تپیدن ندارد.

نیازها وقتی شکل میگیرند که با چشم یا با مغز آنها را احساس کرده باشیم و طعم خوش آنها را چشیده باشیم.

انسانها در دو حالت بی نیاز میشوند؛ اگر واقعا به چیزی نیاز نداشته باشند – یا – راههای رسیدن به نیزهایشان از همه طرف مسدود باشد و جایگزینی هم برای آن وجود نداشته باشد.

مغز بزرگ انسانها یک خاصیت جالب دارد. سعی میکند چاله هایی که به خاطر نرسیدن به نیاز در آنها به وجود آمده را با در دسترس ترین چیزی که وجود دارد پر کنند.

در اینجا چند گزینه وجود دارد که میتواند نقش چاله پر کن را داشته باشد: ذرت بو داده، انواع قرص آرامبخش، وبلاگ نویسی، پفک، انواع مواد مخدر (اعم از خانمان سوز و خانمان نسوز)، برخی از انواع پنیر، وقت گذرانی های بی هدف و طولانی (ترجیحا در کنار مغزهای مشابه) و…

پی نوشت: کار وبلاگ فتوآرت به پایان رسید، منظورم از این حرف این بود که من در اینجا ادامه میدم نه اینکه اینجا رو هم بیخیال بشم.

سرت رو بالا بگیر، آسمان خاکستری رو ببین. بعد سرفه کن و نگاهی به اطرافت بنداز. حس نمیکنی همه چیز دور سرت در حال چرخیدنه و زمین زیر پاهات حرکت میکنه؟
تلاش کن چند قدم به جلو برداری. شک نکن، تو جلو میری، زمین هم ثابته، ولی به من بگو چرا نزدیکه با مخ به زمین بخوری…؟ چون سرگیجه داری.
پارچه ها و پوسترها رو ببین، تلویزیون رو روشن کن و برنامه های شاد رو ببین. این همه انرژی و صلح رو ببین. خبرهای غرور آفرین مقاومت در برابر همه جهان و یک لبخند گشاد در کنار کتیبه حقوق بشر، دانشگاههای با کلاس اونوری، لاس زدن با البرادعی، نیروگاههای باکلاس و مجهز و… که همه برای ما دوست داشتنیه.
همه چیز عادی و درست پیش میره، تنها مشکلی که هست توهمات واهی درون مغز نداشته ی منه. آیا سوخت هسته ای تنها مشکل همه ماست؟ آیا من میتونم با توکل به خدا و تمام تفکرات شخصی بالای تریبون دانشگاه آمریکا برم و از طرف هفتاد میلیون نفر حرف بزنم؟ چقدر وحشتناک که چهره یک سرزمین با سیاست تغییر میکنه.
انرژی هسته ای چیزی نیست که بتونه فشارهای روانی و انحرافات اخلاقی و فرهنگی رو از بین ببره. البته اینها همه یک مشت کلمه است.
من میگم نردبان ترقی رو تو ایران سر و ته گذاشتن. تو بگو انقدر حرف سیاسی نزن… باشه، ولی بذار واسه دل خودم یه شعر بخونم. اینکه دیگه سیاسی نیست:

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

دیوانه

آوریل 3, 2008

1. روزی دو دیوانه در بیابانی قدم میزدند. دیوانه اول بدون هیچ علتی محکم زد تو گوش دیوانه دوم. دیوانه دوم چنان خشمگین شد که سنگ بزرگی را برداشت و محکم به سر دیوانه اول زد. دیوانه اول مرد و دیوانه دوم به راه خودش ادامه داد.
2. اگر هر کسی میفهمید دیوانه بودن چه کیفی دارد، آرزو میکرد کاش از اول دیوانه بود.
(ترجمه بند 2 به زبان انگلیسی:I love those fucking drugs)
3. در قسمتی از بدن دستگاهی است به نام دستگاه عصبی که مثل کامپیوتر دوست دارد همه چیز را تجزیه تحلیل کند و نتیجه بگیرد، اگر این قسمت از بدن از کار بیفتد زندگی بسیار راحت تر میشود.
4. بد ترین نوع دیوانگی، دیوانگی موقت است.
5. حقیقتی که وجود دارد این است که همه انسانها دیوانه هستند، فقط وقتی متوجه این موضوع میشوند که عقلشان کار دستشان داده باشد.