رسماً دلم گرفته
آوریل 8, 2008
1. چقدر دپرس میشی وقتی روزنامه جام جم رو میگیری دستت و ورق میزنی و میبین عکسی که دو سال پیش برای نوروز ساختی امروز کل صفحه اول ضمیمه روزنامه رو اشغال کرده، اون هم به اسم یک طراح دیگه. طرح ساده ای که ساختنش فقط جنبه سرگرمی داشت.
اول با خودم گفتم برم دفتر مجله و مدیر عامل جام جم رو رسما به قتل برسونم. ولی دیدم اگر این کار رو بکنم نه تنها چیزی دستم رو نمیگیره، شاکی خصوصی هم پیدا میکنم! بنابراین یک ایمیل به مدیرمسئول جام جم نوشتن و تا جایی که شد لفظ قلم و دوستانه موضوع را مطرح کردم.
سکوت… تنها جوابی بود که شنیدم. یعنی در واقع جوابی به من ندادند.
2. امروز صبح هم یک سکته خفیف زدم وقتی دیدم مجله “کیهان ورزشی” یکی تصاویری که برای جام جهانی 2006 ساخته بودم رو به صورت تمام صفحه روی جلد مجله چاپ کرده.

حالا شما حساب بکنید چه وضعیتی در مطبوعات کشور حاکمه که من در کمتر از یک هفته دو مورد کپی برداری فاحش از کارهای خودم رو میبینم.
تنها اقدامی که قصد دارم در برابر این حرکت های ضد فرهنگی انجام بدم اینه که اول تمام تصاویری که در اینترنت آپلود کردم رو پاک کنم، بعد یک دل سیر برای این فقر فرهنگی-هنری که مثل طاعون به جون تمام کشور افتاده گریه کنم.
دیوانه
آوریل 3, 2008
2. اگر هر کسی میفهمید دیوانه بودن چه کیفی دارد، آرزو میکرد کاش از اول دیوانه بود.
(ترجمه بند 2 به زبان انگلیسی:I love those fucking drugs)
3. در قسمتی از بدن دستگاهی است به نام دستگاه عصبی که مثل کامپیوتر دوست دارد همه چیز را تجزیه تحلیل کند و نتیجه بگیرد، اگر این قسمت از بدن از کار بیفتد زندگی بسیار راحت تر میشود.
4. بد ترین نوع دیوانگی، دیوانگی موقت است.
5. حقیقتی که وجود دارد این است که همه انسانها دیوانه هستند، فقط وقتی متوجه این موضوع میشوند که عقلشان کار دستشان داده باشد.

نخ زمان
ژانویه 21, 2008
اگر سيزده هزار و چهارصد و هفتاد و سه سال هم بگذرد، و من هر روز و هر شب از پوچي ها و پستي ها و بيهودگي هاي زندگي بنويسم، انگار نه انگار که قدمي براي بهتر شدن اين اوضاع برداشتم! وقتي گذشته اي نيست، وقتي از سه روز پيش، به عنوان خاطره ياد ميشود وقتي يک دقيقه پيش فراموش شده، وقتي يادت رفته در اين چند سال چه چيزي فرق کرده، چه انگيزه اي داري براي صحبت کردن از فردا؟ من اگر روزي ادعا کنم که ما در مقطعي از زمان متوقف شده ايم چه کسي ميتواند مخالفت کند؟
نخ ما کو؟!…
هنوز هم احساس سرما ميکنم… راه را گم کرده ام. يک فانوس، تمام محدوده ام را با نور طلايي روشن کرده، به چه زيبايي! ولي نشانه اي از صبح وجود ندارد. اما من اهميت نميدهم، با شعله ي جواهرمانندِ فانوس سرگرمم، راضيم. ولي از اين ميترسم… نکند اين شب، شب نباشد!
پي نوشت
1. چند وقت پيش مرتضی يه تصوير سه بعدي براي وبلاگ طراحي کرده بود. ولي من فراموش کرده بودم تو وبلاگ بذارمش. معلوم بود چقدر براي ساختنش وقت گذاشته. تصوير رو آپلود کردم که شما هم ببينيد. خیلی زیباست.
2. يکي ديگه از دوستان خوبم اينجا رو قابل دونسته و يه مطلب درباره فتوآرت تو وبلاگش نوشته. ازش ممنونم.
این دو سه روز تعطیلی چه کیفی داد
ژانویه 6, 2008
این دو سه روز تعطیلی چه کیفی داد. بعد از گذروندن چند روز مزخرف، این دوسه روز رو بست نشستم خونه و هر کاری دلم خواست کردم. یه امتحان خیلی سخت رو هم مثل هلو پاس کرده بودم. بعد هم پسرخالم به مناسبت خریدن ماشین جدید، ما رو (منظورم ما چند نفر!) شام مهمون کرد. بعد تا نصف شب تو خیابونها چرخ زدیم. بعد هم که برف اومد. بعد هم یه شب تا صبح نشستم چند تا تصویر ساختم، بعد هم آلبوم جدید فریدون رو ریمیکس (!) کردم (بد نشد!). این چند روز از موسیقی و فیلم و بازی واقعا آباد بودم و کلی سرگرم شدم.
یکی از تصاویری که ساختم رو تو آلبوم پیکاسا گذاشتم که دوستان هم ببینن. ریمیکس آلبوم “از تو دورم” فریدون رو هم با کیفیت 64 برای دانلود گذاشتم.
پس نوشت:
1. خدمت آقا (یا خانم!) آزاد که چند دفعه از من سوال کرده باید عرض کنم که برای ترکیب دو تا عکس تو فتوشاپ به صورتی که تصویر به هم نریزه به تعداد راه های رسیدن به خدا، راه هست. من حدودی حساب کردم، نزدیک 17 تا روش به ذهنم رسید. بعد هم دوتا تصویری که قراره با هم ترکیب بشه هزار و سیزده جور خصوصیت میتونه داشته باشه. از رنگ و نور و صدا گرفته تا خصوصیات اخلاقی صاحبان دو تا عکس (جمع مثنی). و اگر 17 رو ضرب در هزار و سیزده به توان دو بکنیم رقم نسبتا درشتی به دست میاد که اگر بخوام آموزشش رو تو وبلاگ بذارم باید این چند سال باقیمانده از عمر بی ارزشم رو صرف نوشتن و ساخت جزوه های آموزشی “شیوه های باحال برای قاطی کردن دو تا عکس” بکنم. ولی چون من خیلی انسان بی خاصیت و تنبلی هستم حوصله نوشتن اینهمه رو ندارم، پس یکیشو میگم امیدوارم که حلالم کنی:
عکسهاتو بچین بغل هم، حالا من نمیدونم اصلا عکسهات چجوریه ولی خوب مثلا شاید اگه دورشو با پاک کن محو کنی خوب بشه (!) بعد کارت رو فلت کن بعد من آخه چمیدونم حالا چه مشکلی داره ولی خوب ctrl+B رو فشار بده یه کم باهاش به تصویر ور برو شاید خوب شد. حالا اگر از این چیزهایی که گفتم سر در نیوردی اصلا نگران نشو. شمارتو به ایمیلم بفرست. من تدریس خصوصی فتوشاپ میکنم. Any time any where. شاید قسمت شد و طلبید.
2. خوش به حال آزاد، تا حالا نشده بود به خاطر یه نفر اینهمه پی نوشت بنویسم!
3. لطفا دیگه اینجوری از من سوال نپرسید چون من شرمنده میشم. دیگه تو این وبلاگ خبری از آموزش نیست. پخخخخ!!! (= از نشانه های مشکل عصبی)
۴. این مطلب ویرایش شد.
من زنده ام
دسامبر 12, 2007
من زنده ام
عبارت بالا را صد بار از زبون من تکرار کنید. زحمتش با شما، من دیگه نخواستم صد بار بنویسمش. (که مثل رپ فارسی بشه!).
من انسان باهوش و خلاقی هستم و به خاطر این به خودم میبالم، دلیلش هم اینه که طوری زندگی کردم که هیچ کس سقوط و پس رفت واقعی زندگی من رو نفهمید. در حالی که همه من رو به خاطر پیشرفت و رشد تشویق میکردن. ولی من ناامید یا افسرده نیستم، چون استعداد بی نظیری در لذت بردن از زندگی دارم. فکر میکنم زیبایی در سادگیه. تا بحال به غیر از تصویر سازی، از نوشتن، شعر گفتن، موسیقی (شنیدن و ساختن) و خیلی چیزای دیگه لذت بردم. به نظر من اگر لذت رو از زندگی حذف کنیم، چیزی به جز قبرستان هایی که صادق هدایت به تصویر میکشید باقی نمی مونه.
درضمن؛ من هنرمند نیستم. کافیه با یک استاد هنرهای تجسمی درباره کارهای من صحبت کنید تا متوجه تناقضات فاحش تصاویر من با اصول اولیه تصویرسازی بشید. ولی امیدوارم بعد از نفله شدنم اگر از من یادی شد، به عنوان یک هنرمند تصویرساز و گرافیست یاد بشه.
من موسیقی خیلی گوش میدم. اکثرا موسیقی با کلام ایرانی. ولی زیباترین موسیقی هایی که شنیدم چند قطعه گیتار بی کلام بود و همینطور موسیقی های فریبرز لاچینی.
چیزی که تو زندگی من رو زجر میده اینه که من هنوز مالک زندگی خودم نیستم و از نعمت “استقلال” بی بهره ام. با این حساب هیچ کدوم از لذت هایی که از زندگی میبرم واقعی نیست. ولی Who cares? فعلا تمرکزم روی اینه که وقتم رو تلف نکنم. اعتقادم در مورد مشکلاتی که همیشه در سرتاسر طول عمر باهاشون درگیرم اینه که “پرواز کن تا دستشون بهت نرسه”
وین راز سر به مهر بــه عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شــود در مقـــام سنگ
آری شود ولــیـک بخـــون جـــــگر شــود
خواهم شـدن به میکده گریان و دادخواه
کز دســت غم خلاص من آنجا مگر شود
از هـــر مــیـــانه تیــر دعــا کــرده ام روان
باشد کزان میـانـــه یـکــی کــارگر شــود
ای جـــان حـــدیـــث ما بر دلــدار بـاز گـو
لیکن چــنان مگـــو کــه صـبا را خبر شود
بــس نـکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقـبول طبــع مردم صــــاحب نــظر شود
حافظ چو نافه سر زلفش بدست تــست
دم درکــش ارنه باد صـبــــا را خبر شـود
چه راحت
اکتبر 22, 2007
1. ياد گذشته که مي افتم لحظه اي مکث ميکنم. دلم ميخواد دليلي براي اتفاقات بد گذشته پيدا کنم. من هميشه از گفتن چيزي که هر روز و شب فکرم رو به خودش مشغول کرده و انگار سرنوشت من رو به خودش لحيم کرده (!) وحشت دارم. 2. چه راحت براي خودم زندگي ميکنم و هيچ وقت به هيچ چيز و هيچ کس غير خودم فکر نميکنم. چه راحت ميشينم و مينويسم و نوشته هاي خودم رو ميخونم و به اين واقفم که ابلهانه ترين عملي که انجام ميدم، همينه… چه سخت ميتونم قبول کنم که کاري که دارم انجام ميدم درسته. چه سخت ميتونم تمام لحظات سوخته و ثانيه هاي بي مصرف رو فراموش کنم. چه سخت (و هر روز سختر) قبول کردم که هنوز خيلي زوده که براي ثانيه ها حسرت بخورم. 3. تو؛ (بيشتر از گذشته و آينده بهت نياز دارم) وقتي از داشتنت سير شدم انتقام اين موش و گربه بازي مسخره رو ازت خواهم گرفت.
پ.ن: 1. اين تصوير نامربوط رو ديديد؟ ساختنش هيچ دليلي نداشت. فقط شايد به اين خاطر ساختمش؛ چون يه کمي شبيه قيافه درب و داغان خودمه. 2. وردپرس، رفتن يا نرفتن؛ مساله اينست. کوچ به ورد پرس هم شده دردسر. اسم وبلاگ، قالب درست و درمون، وقت، حوصله و مهمتر از همه پول بي زبون براي کافي نت، چيزاييه که هر وقت گير اوردم ميرم وردپرس. 3. اگه خدا عمري بده ميخوام درباره جيم وايت (خواننده) يه چيزايي تو وبلاگ بنويسم. (آدم باحاليه !)



![[...]](http://mr.azadegan.googlepages.com/07copyrighted_hasan_mini.jpg)