عرب به من گفت: وطنت چه قدر به هم ور شده!
من به عرب خندیدم
عرب گفت: از زبان فارسی چیزی نمانده!
من به او لبخند زدم
فلسطینی به من گفت: من ساکن دوبی هستم
و من به فلسطینی نگاه کردم
غزه ای داشت از برنج ایرانی تعریف میکرد
و من ساکت شدم
شیخ با لهجه غلیظ عرب، زندگینامه ملاصدرا را خواند
و من خودم را به نفهمی زدم
عرب پای تلوزیون من نشسته بود و تخمه میشکست و میخندید
و من یک عکس دستم بود
من با آن عکس حرف زدم
من با آن عکس درد دل کردم

آدولف بود
به او گفتم؛ گاز گرون بود، یا اتاق کم داشتی! تو که سوزوندی، اقلا اون چیزی رو میسوزاندی که لایق سوختن بود…

پ.ن: فلترینگ وردپرس باعث شده مدتی از این وبلاگ دور بشم، این اولین پست من از طریق ارسال ایمیله… اگر جواب بده….

دیوار خانه ما را

آگوست 12, 2009

دیوار خانه ما را
چه کسی کج نهاده است
انگشتهای من چقدر درد میکند
انگار هیچ کس آنموقع آنجا نبود
(آنروز که خانه ما کج نهاده شد)
که بگوید به دیوار ساز خانه ام
دیوار کج وبال دست های خسته است

شب و خون – سورئال

سپتامبر 18, 2008

Night & Blood

Night & Blood

.

همین الانی که در حال نوشتم، کمتر از چند دقیقه است که گریه کردنم را تمام کردم. حالا همزمان با نوشتنم در حال گرفتن تصمیمات مهم و اساسی درباره زندگی ام هستم. اوضاع که مثل همیشه مزخرف است. از تمایلات بی پاسخ گرفته تا شکایتنامه های فلسفی مهر و موم شده آماده تقدیم به خداوند و غم و غصه های درون شیشه ی فراموشی و قحطان رفیق و شفیق و دوست و غیره و احساس افلیجی و بی دانشی و از همه ناگوارتر، یک “من” به چه گُندگی، همه همینجا بغل دستم نشسته اند که اصلا نمیدانم این اجنه ی بی شاخ و دم کی قصد برداشتن دست مبارک از سر کچل بنده دارند. فشار زندگی مدرن درون مترو و اتوبوس و تنفس گاز آلوده و بیماری های مدرن و با کلاسی چون HIV و آلزایمر و دیسک و… هم که برای همه هست و اصلا چه نیازی است که بگویم؟! فکر کردن به گداهای فلج کنار خیابان و افکار سیاسی یازده سپتامبر و فلسفه اینکه اسرائیل مرغ است یا فلسطین تخم مرغ و اصلا چه شد که برنج گران شد و ارزان هم نشد و از این دست غم و غصگان هم که شمارش از چند صد هزار هم گذشته و بیخیال دیازپام را بچسب! حقیقتش نشستم و نوشتم – و همانطوری که گفتم، قبلش کلی عصاره ی غوره تولید نمودم – چون یک حماقت یا جسارت بیخود یا تصمیم با عجله و یا هر چیزی که میخواهد دل تنگم بگوید (!) دو سالی است که به سختی گریبان گیرم شده و فشارش در این درازه مدت (دراز با کسره) ممکن است دیر یا زود کله پایم کند. این شد که که نشستم و نقشه ای کشیدم که اگر خواستم روزی این فشار را از گریبان باز کرده و خلاصی یابم، با عجله و از روی بی عقلی این کار را نکرده باشم. فلذا کوتاه ترین و ساده ترین راه را انتخاب کردم که خودم آن را مینامم: “اتصال کوتاه” (همان اصطلاح در مدارهای برقی که اگر نمیدانید به چه معنی است بروید و معنیش را پیدا کنید که بسی به دردبخور است). و این بدین معنیست که من روزی از همین روزها با مغز سفید و کوچکم به زیر چرخ یکی از این اتوبوس های لعنتی که هفته ای بالغ بر هزار کیلومتر با آنها سفر میکنم رفته و خود را به نام انسان و آزادی از دار دنیا سقط میکنم.

نقشه ی اتصال کوتاه

نقشه ی اتصال کوتاه

کبوتر

آگوست 3, 2008

وقتی میرفت پاییز بود. گفتم کجا میری ای کبوتر بیچاره. نمیگی سرده هوا، پس فردا زمستون میشه بی من میخوای چیکار کنی؟ آخه تو که بری دیگه برگشتنی نیستی. گفت نه من طاقت موندن ندارم بمونم تنگ دلت که چی بشه؟ همش گریه همش ناله همش سیاهی و زشتی. من میرم دنبال یار بهار که شد بر میگردم.

آره خلاصه… کفتر ما پر زد و رفت. منم نشستم به دعا… ای خدا خودت هواشو داشته باش. نکنه یه وقت رفتنی شه دیگه نیاد. کفترا جون ندارن. نکنه از سرما بمیره. نکنه گرفتار شکارچیای بد ذات بشه. آخ خدا این چه کاری بود که کردم.

ولی دیگه پشیمونی فایده نداشت. پر زده بود و رفته بود.

زمستون اومد، چه زمستونی… سرما و سیاهی همه جا رو پر کرد. من هم چشم به راه بهار همش یه گوشه غصه میخوردم.

گذشت و گذشت. بهار هم اومد. برف ها آب شد. زمینها همه سبز شدن. شکوفه ها در اومدن.قناریا میخوندن. ولی خبری از کبوتر ما نشد. اون سال بهار برام از صد تا زمستون بد تر بود. آخ که چه سخته چشم انتظار باشی.

ماهها میومدن و میرفتن. سرما و گرما… تابستون و زمستون… ولی خبری نشد که نشد.

هنوز هم که هنوزه بعضی وقت ها میشینم به آسمون خیره میشم. ولی فایده نداره. رفته و من رو بی خبر تو سیاهی و زشتی جا گذاشته…

پی نوشت: باز هم آن اتفاق تکرار شد…

غصه ی عظیم

جولای 8, 2008

پسر ساعتی

پسر ساعتی

پول، پول، پول، پول، پول و همچنان پول.
.
.
آن پسر فقیر به من گفت: “قربان، ساعت نمیخواهید؟” و من سرم پایین بود و داشتم پیام هایم رو نگاه میکردم.
من فکر کردم او از من پرسید ساعت چند است.
گفتم: “یه ربع به…” ولی وقتی بهش نگاه کردم دیدم او و مادر و خواهر کوچکش در پیاده رو ایستاده اند و در حقیقت اون دارد از من میخواهد که ساعتش را بخرم.
و من زمزمه کردم: “…به هشت” و یک غم عظیم را احساس کردم…! و از آنجا دور شدم.
.
.
.
من یک خبیث به تمام معنا هستم!
من به چنین افراد فقیری کمک نمیکنم چون وقتی من به آنها یک پول ناچیز میدهم در حقیقت دارم تلاش میکنم که به خودم کمک کنم.
هیچ چیزی نمیتواند به من کمک کند. حتی پسر فقیری که در پیاده رو ایستاده.
همه ما مردم فقیری هستیم. ما داریم یک گنج بزرگ را از دست میدهیم. ما داریم زندگیمان را از دست میدهیم.
بدون هیچ عشقی…
یا هیچ دوستی…
.
.
.
شاید اون پسر پر از احساسات زیبا باشد… ولی کی اهمیت میدهد؟
اون هیچ پولی ندارد… پس زنده نیست…
یک روز او خواهد مرد، بدون اینکه کسی به او بگوید: هی مرد! نگران نباش… عشق تو ارزش زیادی داره!
.
.
.

من، اون پسر فقیرم…!

پی نوشت: چنین متن غم آلودی را به فارسی هم میشد نوشت!

Huge Sadness

جولای 8, 2008

Me

Watched Boy - by me

Money, money, money, money, money and so on…
.
“Sir! Don’t you want a watch?” that poor boy said to me, and I was checking my messages and my head was down.
I thought he is asking me about the time and I looked at my watch
“It’s quarter to….” I said…
But when I looked at him I saw he and his mother and little sister are standing on sidewalk and in fact he is asking me to buy his own watch.
“… to eight” I whispered… And then I felt a huge sadness …! And I went away.
.
.
.

.
I am a real cruel.
I don’t help such poor people because when I give them a little money, in fact I am trying to help myself.
No body can help me. Even the little poor boy that is standing on sidewalk.
We are all poor people. We are losing a great treasure. We are losing our life.
without any love…
or any friend…
.
.
Maybe that boy is full of beautiful feelings… but who cares?
He doesn’t have any money… so he is not alive… some day he dies unless nobody says him: hey man! Don’t worry… your love costs a lot!
.
.

I am that poor boy…