عرب به من گفت: وطنت چه قدر به هم ور شده!
من به عرب خندیدم
عرب گفت: از زبان فارسی چیزی نمانده!
من به او لبخند زدم
فلسطینی به من گفت: من ساکن دوبی هستم
و من به فلسطینی نگاه کردم
غزه ای داشت از برنج ایرانی تعریف میکرد
و من ساکت شدم
شیخ با لهجه غلیظ عرب، زندگینامه ملاصدرا را خواند
و من خودم را به نفهمی زدم
عرب پای تلوزیون من نشسته بود و تخمه میشکست و میخندید
و من یک عکس دستم بود
من با آن عکس حرف زدم
من با آن عکس درد دل کردم

آدولف بود
به او گفتم؛ گاز گرون بود، یا اتاق کم داشتی! تو که سوزوندی، اقلا اون چیزی رو میسوزاندی که لایق سوختن بود…

پ.ن: فلترینگ وردپرس باعث شده مدتی از این وبلاگ دور بشم، این اولین پست من از طریق ارسال ایمیله… اگر جواب بده….

دیوار خانه ما را

آگوست 12, 2009

دیوار خانه ما را
چه کسی کج نهاده است
انگشتهای من چقدر درد میکند
انگار هیچ کس آنموقع آنجا نبود
(آنروز که خانه ما کج نهاده شد)
که بگوید به دیوار ساز خانه ام
دیوار کج وبال دست های خسته است

شب و خون – سورئال

سپتامبر 18, 2008

Night & Blood

Night & Blood

.

غصه ی عظیم

جولای 8, 2008

پسر ساعتی

پسر ساعتی

پول، پول، پول، پول، پول و همچنان پول.
.
.
آن پسر فقیر به من گفت: “قربان، ساعت نمیخواهید؟” و من سرم پایین بود و داشتم پیام هایم رو نگاه میکردم.
من فکر کردم او از من پرسید ساعت چند است.
گفتم: “یه ربع به…” ولی وقتی بهش نگاه کردم دیدم او و مادر و خواهر کوچکش در پیاده رو ایستاده اند و در حقیقت اون دارد از من میخواهد که ساعتش را بخرم.
و من زمزمه کردم: “…به هشت” و یک غم عظیم را احساس کردم…! و از آنجا دور شدم.
.
.
.
من یک خبیث به تمام معنا هستم!
من به چنین افراد فقیری کمک نمیکنم چون وقتی من به آنها یک پول ناچیز میدهم در حقیقت دارم تلاش میکنم که به خودم کمک کنم.
هیچ چیزی نمیتواند به من کمک کند. حتی پسر فقیری که در پیاده رو ایستاده.
همه ما مردم فقیری هستیم. ما داریم یک گنج بزرگ را از دست میدهیم. ما داریم زندگیمان را از دست میدهیم.
بدون هیچ عشقی…
یا هیچ دوستی…
.
.
.
شاید اون پسر پر از احساسات زیبا باشد… ولی کی اهمیت میدهد؟
اون هیچ پولی ندارد… پس زنده نیست…
یک روز او خواهد مرد، بدون اینکه کسی به او بگوید: هی مرد! نگران نباش… عشق تو ارزش زیادی داره!
.
.
.

من، اون پسر فقیرم…!

پی نوشت: چنین متن غم آلودی را به فارسی هم میشد نوشت!

Huge Sadness

جولای 8, 2008

Me

Watched Boy - by me

Money, money, money, money, money and so on…
.
“Sir! Don’t you want a watch?” that poor boy said to me, and I was checking my messages and my head was down.
I thought he is asking me about the time and I looked at my watch
“It’s quarter to….” I said…
But when I looked at him I saw he and his mother and little sister are standing on sidewalk and in fact he is asking me to buy his own watch.
“… to eight” I whispered… And then I felt a huge sadness …! And I went away.
.
.
.

.
I am a real cruel.
I don’t help such poor people because when I give them a little money, in fact I am trying to help myself.
No body can help me. Even the little poor boy that is standing on sidewalk.
We are all poor people. We are losing a great treasure. We are losing our life.
without any love…
or any friend…
.
.
Maybe that boy is full of beautiful feelings… but who cares?
He doesn’t have any money… so he is not alive… some day he dies unless nobody says him: hey man! Don’t worry… your love costs a lot!
.
.

I am that poor boy…

چند حرف کوتاه

ژوئن 14, 2008

اول از همه یک نفر خواست بداند من چرا انگلیسی مینویسم ؟
مقصودم از این کار اصلا این نبود که مثلا بگم من زبان انگلیسی ام خیلی خوب است یا یه همچین چیزی…! اتفاقا باید اعتراف کنم زبان انگلیسیم اصلا خوب نیست. دلیل این که تصمیم گرفتم به این زبان بنویسم این بود که از کلمات فارسی خسته شدم. معانی در زبان فارسی دچار یک نوع اختلال شده. البته اصلا منظورم این نیست که فارسی زبانها آدمهای دروغگو و حیله گری هستند! اصلا…!!
when i was a child

دوم: موضوع ناچیزی هست که چند وقت است ذهن من رو به خودش مشغول کرده. چند روز قبل یک نفر باعث شد تمام آن خاطرات غم انگیز کودکی ام را که در سودای به پایان رسیدن و بزرگ شدن تلف شد، به یاد بیاورم. و افسوس که به دهه ی سوم زندگی رسیدم، ولی هنوز هم نفهمیدم بزرگ شدن یعنی چه. امان از این روزگار نسبی و بی ثبات.

.

.

.

مطلب سوم: قصد دارم در پست های آینده چند صفحه اول داستان “اسفندیار” را که قبلا نوشته ام در وبلاگ قرار بدهم… البته داستان خیلی زیبایی است ولی شاید فقط برای خودم. تا جایی که شده سعی کردم در نوشتنش ادب و نزاکت را رعایت کنم ولی شاید باز هم احتیاج به سانسور داشته باشد. شخصیت اسفندیار خیلی شبیه خودم است…

Life Is a Tragic Joke

ژوئن 9, 2008

Don’t read this post because I want to talk about some painful facts.
Some years ago, when I was just an eighteen boy I thought that perhaps the standards which has organized our society and we have to respect them as our essential laws in life, is not perfect because sometimes they can’t satisfy us or resolve our problems… a bit later, I faced a tragic story (about love and emotion). Then I expected the people around me to guide me and tell me how to get rid of this sad condition. I expected them to solace me because I thought that it is the worst condition that I have been ever in that.
But my guess wasn’t true.
The worst thing that had happened to me in life was realizing this fact that actually there is no structure in our life.
How bad…!
No body wanted to listen to me. Every body believed that I am a guilty person because our society couldn’t handle needs of the members.
I forgot that story because I had to forget that. I have to forget what ever that happens to me. Nobody can feel what I feel because the emotion is dead.
What a pity… my society isn’t older than a young man but I feel I’m dealing with a messy and mad society.
Where are the people when I feel lonely?
The people who call themselves “Friend”…
Where is society…?

My inside has become ugly…
Just like my appearance…
No body wants the real “me”.

God…
Are you there?

I don’t think so…

I don’t wanna live anymore… I don’t…