بایگانی دسته‌ها: بیداری

کو مرهمی، که به شوقش بیاسایم دمی

تلاش ها سخت به ناکامی منجر می شوند و همه چیز بی فایده است انگار.
ناکامی که نه؛ سقوط! تو میخندی و(فقط) وانمود میکنی که همه چیز روبراه است ولی این پوسته ای از آن چیزی است که تو(ی واقعی) در آن زندانی هستی. پر از فریاد، پر از نیرو و پر از فکرهایی که به خودت مربوط است.
ولی این پوسته قد تو نیست.

من،
مثل دینامیتی هستم بی فتیله، که هیچ کس از حضورم با خبر نیست. جرقه ای کافیست تا همه چیز زیر و رو شود.
این لحظه ها بیش از پیش روی Nerve من راه میروند، این روزهای مسخره که بی فتیله میگذرند و انگار هیچ فایده ای ندارند.

Advertisements

یادمان نرود

یادمان نرود...

یادمان نرود...


صدا

Sound of Heart

Sound of Heart

دستت راستت را که سمت چپ سینه ات بگذاری، یک توده ماهیچه ای را حس میکنی که دارد میرقصد…

شنیدن این نوای دومپ دومپ گاهی خوشایند است و گاهی یادآور خاطرات تلخ و عذاب آور است. چیزی که مهم است اینست که این نوا آشناترین صدایی است که هر کسی در طول عمرش شنیده. این جا شاد ترین بخش وجود توست، کودک بازیگوشی که همیشه در جنب و جوش است و بدون اینکه خبر داشته باشد چه ارزش بالایی دارد، بدون وقفه در حال خواندن و رقصیدن است. این کودک میخواند و میرقصد، حتی اگر تو صدایش را نشنوی و از او چیزی ندانی، حتی اگر درک سطحی و بسیار پایینی از او داشته باشی و تعداد دفعاتی که او را فهمیده ای و با او رقصیده ای، به انگشت های دست هم نرسد. حتی اگر او را گم کنی و به او بی توجهی کنی، او تو را گم نخواهد کرد…

شاید اهمیتی نداشته باشد، شاید دیگر حوصله رفتارهای کودکانه نداشته باشی و یک دیوار دور آن کودک کشیده باشی تا چشمت به چشمش نیفتد، شاید تا آخرین لحظه عمر هم نفهمی که رفتارهایش، چه صدای دلنشینی دارد؛ و شاید حتی مثل کوردلان سعی کنی وجودش را انکار کنی و دیگران را هم مجبور به سرکوب او کنی، ولی حتی اگر او را زیر یک کوه بی توجهی و رفتار غلط خاک کنی، باز هم میتوانی واکنش هایش را حس کنی. وقتی میخندی، اوست که تو را میخنداند، وقتی خاکستری میشوی و افسرده ای، اوست که برایت غصه میخورد، وقتی موسیقی گوش میکنی و میرقصی، اوست که با ضربآهنگ موسیقی همراهی میکند.

او همیشه شاد است و میخواند. با او میشود یک اتاق خالی و بی نور را درخشان و زیبا کرد؛ بخصوص وقتی او را با یک موجود شبیه خودش آشنا کنی، آنها میتوانند ساعتها با هم برقصند و با هم بتپند. او هیچوقت شادابی و سرزندگی خود را از دست نخواهد داد، نه تا وقتی که تو او را محدود کنی و تنهایش بگذاری.

عمر کوتاه است (خیلی کوتاه)، و بسیار شکننده است، ولی هر لحظه از آن میتواند به دنیای بی پایان خوشی ها و حس های دوستداشتنی تبدیل بشود، اگر تو آن کودک را درک کنی و رفتار درستی با آن داشته باشی.


نخ زمان

مشکلاتي که مثل طنابهاي گوريده به هم، با هم درگيرند و با پيشرفت زمان پيچيده تر و تنگ تر ميشوند. آيا باور نداريد که «زمان» يک نعمت است؟ حتي اگر کور باشيم ميتوانيم اين نخ طلايي را در دستمان بگيريم و با همان بزرگمنشي و آهستگي که زمان جلو ميرود، ما هم زندگي کنيم… زندگي کنيم!
اگر سيزده هزار و چهارصد و هفتاد و سه سال هم بگذرد، و من هر روز و هر شب از پوچي ها و پستي ها و بيهودگي هاي زندگي بنويسم، انگار نه انگار که قدمي براي بهتر شدن اين اوضاع برداشتم! وقتي گذشته اي نيست، وقتي از سه روز پيش، به عنوان خاطره ياد ميشود وقتي يک دقيقه پيش فراموش شده، وقتي يادت رفته در اين چند سال چه چيزي فرق کرده، چه انگيزه اي داري براي صحبت کردن از فردا؟ من اگر روزي ادعا کنم که ما در مقطعي از زمان متوقف شده ايم چه کسي ميتواند مخالفت کند؟
نخ ما کو؟!…

هنوز هم احساس سرما ميکنم… راه را گم کرده ام. يک فانوس، تمام محدوده ام را با نور طلايي روشن کرده، به چه زيبايي! ولي نشانه اي از صبح وجود ندارد. اما من اهميت نميدهم، با شعله ي جواهرمانندِ فانوس سرگرمم، راضيم. ولي از اين ميترسم… نکند اين شب، شب نباشد!

پي نوشت
1. چند وقت پيش مرتضی يه تصوير سه بعدي براي وبلاگ طراحي کرده بود. ولي من فراموش کرده بودم تو وبلاگ بذارمش. معلوم بود چقدر براي ساختنش وقت گذاشته. تصوير رو آپلود کردم که شما هم ببينيد. خیلی زیباست.

2. يکي ديگه از دوستان خوبم اينجا رو قابل دونسته و يه مطلب درباره فتوآرت تو وبلاگش نوشته. ازش ممنونم.


چه راحت

1. ياد گذشته که مي افتم لحظه اي مکث ميکنم. دلم ميخواد دليلي براي اتفاقات بد گذشته پيدا کنم. من هميشه از گفتن چيزي که هر روز و شب فکرم رو به خودش مشغول کرده و انگار سرنوشت من رو به خودش لحيم کرده (!) وحشت دارم. 2. چه راحت براي خودم زندگي ميکنم و هيچ وقت به هيچ چيز و هيچ کس غير خودم فکر نميکنم. چه راحت ميشينم و مينويسم و نوشته هاي خودم رو ميخونم و به اين واقفم که ابلهانه ترين عملي که انجام ميدم، همينه… چه سخت ميتونم قبول کنم که کاري که دارم انجام ميدم درسته. چه سخت ميتونم تمام لحظات سوخته و ثانيه هاي بي مصرف رو فراموش کنم. چه سخت (و هر روز سختر) قبول کردم که هنوز خيلي زوده که براي ثانيه ها حسرت بخورم. 3. تو؛ (بيشتر از گذشته و آينده بهت نياز دارم) وقتي از داشتنت سير شدم انتقام اين موش و گربه بازي مسخره رو ازت خواهم گرفت.

[...]

پ.ن: 1. اين تصوير نامربوط رو ديديد؟ ساختنش هيچ دليلي نداشت. فقط شايد به اين خاطر ساختمش؛ چون يه کمي شبيه قيافه درب و داغان خودمه. 2. وردپرس، رفتن يا نرفتن؛ مساله اينست. کوچ به ورد پرس هم شده دردسر. اسم وبلاگ، قالب درست و درمون، وقت، حوصله و مهمتر از همه پول بي زبون براي کافي نت، چيزاييه که هر وقت گير اوردم ميرم وردپرس. 3. اگه خدا عمري بده ميخوام درباره جيم وايت (خواننده) يه چيزايي تو وبلاگ بنويسم. (آدم باحاليه !)


صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

چشمهام رو میبندم، انگشتام رو پهن میکنم روی صفحه کلید، تمرکز میکنم… بعد شروع میکنم یکی یکی دکمه ها رو فشاد دادن…
ز… ن… د… گ… ی…

اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه… حوصله نوشتن ندارم.

صبؠپیدا شده اما...

زیرنویسک:
1. این زیرنویسک یه واژه ی جدیده که خودم برای نوشته های ضمیمه مطالب وبلاگ اختراع کردم. چند واژه جدید و کاربردی دیگه هم برای این قسمت اختراع شده، از قبیل: وَرانوشت، پسانوشت، پُست نویس، ته نویس.
2. مصطفی… این یه خط رو فقط واسه تو مینویسم… تو منو دچار خودت کردی. خیلی باحالی…!
چند شب پیش ملاقاتی داشتم با مصطفی (یکی از مدیران سایت سهیل تو دی) به بهانه گرفتن جایزه مسابقه نیمه شعبان. ملاقات دوستانه و بسیار خوبی بود. بدون اینکه متوجه گذر زمان باشیم، حدود یک ساعت و نیم صحبت کردیم.
تشکر ویژه هم دارم از مصطفی و آقا سهیل (صاحب سایت) به خاطر خوش قولی و عمل کردن به وعده هایی که دادن.
3. هر وقت مشغولیت و فشار ذهنی دارم، مخ نداشتم واسه طراحی به کار میفته. (آخه اینم شد زندگی) دیشب تا صبح الکی الکی 6-7 تا طرح زدم که البته فقط 4 تاش رو ذخیره کردم. این تصویری هم که ملاحظه میکنید یکی از اونهاست.
4. بیخیال… این واژه ای بود که من بعد از بیان کردن اون، شروع کردم به طراحی پوستر برای مسابقه رمضان مجیدآنلاین. هرچند دفعه پیش، با وجود اینکه من رو برنده اعلام کردن جایزم رو ندادن، ولی این بار اصلا به جایزه فکر نمیکنم، فقط خواستم یه کاری کرده باشم. (بعد از تمام شدن مسابقه طرح ها رو در وبلاگ هم میذارم)

روزگاریست که دل چهره ی مقصود ندید
سـاقـیا آن قـــدح آیـــنـه کـــــردار بیــــا


گذشت…