بایگانی دسته‌ها: جامعه

برای چارشنبه سوری 90

چهارشنبه سوری
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن
» – شهر جاي ما شد
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره

(برای چارشنبه سوری 1390)
Advertisements

دیوار خانه ما را

دیوار خانه ما را
چه کسی کج نهاده است
انگشتهای من چقدر درد میکند
انگار هیچ کس آنموقع آنجا نبود
(آنروز که خانه ما کج نهاده شد)
که بگوید به دیوار ساز خانه ام
دیوار کج وبال دست های خسته است


محسن نامجو

مدتی است که اخبار پراکنده ای درباره محسن نامجو (خواننده) از این و آن شنیده میشود. از خبرگذاری ها و سایتهای خبری گرفته تا خاله پیرزن هایی که یک چیزهایی از زبان نوه شان شنیده اند، هر کسی بحثی در این زمینه میکند و (درست یا غلط) نظرش را در این زمینه میگوید. بیشتر بحث هایی که در این زمینه براه می افتد به جنجال و اختلاف و توهین کشیده میشود و دلیلش هم این است که این وسط یک سری مسائل فلسفی و عمیق به چالش کشیده شده. متاسفانه تا جایی که من دیدم بیشتر کسانی که در این زمینه اظهار نظر میکنند نه محسن نامجو را میشناسند نه درست از اتفاقی که افتاده خبر دارند. فلذا من تصمیم دارم تا جایی توانش را دارم موضوع را روشن کنم.
محسن نامجو: آهنگساز، ترانه سرا، نوازنده و خواننده موسیقی سنتی است که از کودکی موسیقی ایرانی را نزد اساتید موسیقی فرا گرفته، ضمن تحصیل در دانشکده موسیقی در موسیقی غربی نیز مطالعات و تجاربی داشته. وی تابحال در چند گروه موسیقی فعالیت هنری داشته و آثار زیادی نیز تولید نموده که هم اکنون آلبوم «ترنج» و «جبر جغرافیایی» به صورت رسمی از وی منتشر شده. (بیشتر درباره نامجو) (+)

موسیقی نامجو: از اصلی ترین خصوصیات موسیقی محسن نامجو میتوان به مواردی چون تلفیق موسیقی سنتی ایرانی و موسیقی های سنتی غربی (!) مثل بلوز، جاز و راک و همچنین استفاده از اشعاری خاص با مضامین مختلفی چون هجو، اجتماعی و عرفانی اشاره کرد. بسیاری از اشعاری که در آثارش خوانده را خودش سروده. یکی از سروده های شاهکارش، آهنگ «دیازپام دَه» است:
ببین دیازپام ده خورانده‌اند خلق را
ببین چگونه کرده‌اند مد ریای دلق را
ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را
ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را
ببین احاطه کرده است «عدد» فکر خلق را
محسن نامجو موسیقی غربی و ایرانی را بسیار حرفه ای و هنرمندانه تلفیق میکند و اولین کسی بود که کشف کرد میتوان با حذف دو نت از دستگاه شور، به گام «بلوز» رسید!
او گاهی در آثارش از اشعار شعرای معروفی چون مولانا، حافظ، سعدی، جامی و حتی شاملو، به همراه جملات کوچه بازاری که خودش اضافه کرده استفاده می کند. همچنین اعتقاد دارد از حنجره میتوان به عنوان یک ابزار موسیقی استفاده کرد و به همین خاطر گاهی اوقات در آهنگهایش صداهای عجیبی با حنجره اش تولید میکند.
محسن نامجو تابحال قطعات موسیقی زیادی تولید کرده که تماما به صورت زیر زمینی و در قالب آلبومهای غیر رسمی چون عدد، جبر جغرافیایی، گیس و… منتشر شده. اولین آلبوم رسمی وی به نام «ترنج» بعد از مدتها دوندگی به خاطر مجوز، تابستان سال گذشته توسط موسسه آوای باربد منتشر شد. آلبوم جبر جغرافیایی نیز به صورت رسمی دو ماه پیش ( آگوست 2008 ) از وی منتشر شد که هنوز بنده آن را در هیچ مغازه ای ندیده ام. اگر سراغ داشتید خبر بدهید و عده ای را از نگرانی برهانید!

و اما هچلی که محسن در آن افتاد!

ظاهراً؛ ماجرا از آنجا شروع شد که یک قاری قرآن از محسن نامجو به خاطر استفاده از آیه های قرآن در اشعارش از وی شکایت کرد. او ادعا داشت این کار محسن نامجو نوعی توهین به قرآن است و شکایتنامه ای را با همین مضمون به دادگاه تسلیم کرد.
حمید نامجو؛ برادر محسن نامجو به سرعت در نقش وکیل محسن ظاهر شد و طی نامه ای بلند بالا ادعا داشت که خواندن چنین قطعه ای لزوما توهین به قرآن محسوب نمیشود.
قطعه ای که نامجو خوانده بود: سه سال قبل از تسلیم شکایت، این قطعه توسط محسن نامجو در استادیو، به عنوان تمرین و پژوهش ساخته شده بود. محسن نامجو به منظور استفاده از کلام عربی در این قطعات، از تنها کلماتی عربی که بلد بود استفاده کرد، که آنهم چند آیه از سوره ضحی بود. با کمال تاسف این قطعه قبل از کامل شدن پخش شد. جدا از مطرح شدن این شکایت جنجالی، موارد دیگری نیز بوده که آشکار و پنهان نامجو را به خاطر خواندن چنین اثری بازخواست کرده اند.
نامجو چه گفت: عقلانی ترین و منطقی ترین واکنش در برابر این اتفاقات، نامه ی مفصلی بود که محسن نامجو در پاسخ به این شکایت نوشت.

نامه ی محسن نامجو – حتماً بخوانید!

نباید فراموش کرد که محسن نامجو تنها کسی است که از این اتفاقات متضرر شد و این مشکل شاید ضربه جبران ناپذیری به زندگی هنری و شخصی او زد ولی او در کمال متانت و صبوری، به جای پشت کردن به اینهمه اتهام و تهمت، و به جای فرار کردن از این جو منحرف و بیمار حاکم بر کشور، مواضع خودش را آشکارا بیان کرد و از ملت مسلمان و افرادی که شنیدن این اثر خاطرشان را مکدر میکند عذر خواهی کرد و گفت که این اثر صرفا یک تجربه شخصی بوده و پخش شدنش مثل تکثیر تصاویر حریم خصوصی و شخصی یک انسان است.

Namjoo, Poster

Namjoo, Poster

همانطوری که بیان شد این چندمین باری بود که به محسن به خاطر این قطعه موسیقی تذکر داده بودند و محسن نیز بارها احساس و عقیده اش را بی پرده و آشکارا بیان کرده بود، اما واقعا دلیل اینکه این بار اینقدر سر صدا و گرد خاک بلند شد چه بود؟
شخصی که در این ماجرا از محسن نامجو شکایت کرد فردی بود به اسم «عباس سلیمی». این فرد به تازگی (حدود سه ماه پیش!) شورایی تشکیل داده به اسم شورای عالی قرآن سازمان بهزیستی و ریاست آن را به عهده گرفته. نمیتوان انکار کرد که محبوبیت هنرمندی مثل محسن نامجو و جدیت شخصی مثل عباس سلیمی در طرح چنین شکایت سرسختانه و پر از حاشیه ای، در مطرح شدن اسم این سازمان و این شورا و همینطور در معروف شدن شخص عباس سلیمی و بعلاوه به اثبات رساندن کارایی و کفایت این سازمان نزد صاحبان حکومت ایران بی تاثیر بوده. ولی همه ی دوستداران هنر و طرفداران محسن نامجو (که خودم یکی از آنها هستم) این سوال را در کنج ذهن خسته شان آویزان کرده اند؛ که آیا تثبیت جایگاه یک شورا و سازمان، ارزش فروباشی شخصیت و ازش والای هنری یک هنرمند بزرگ و نابغه را دارد؟ و سوال دیگر اینکه آیا ما خسته نشدیم از خودمان؟ آیا وقت آن نرسیده که از آن توده ی سفید رنگ درون جمجمه مان کار بکشیم و به جای قدم زدن روی پوسته ی بی ثبات و بی ارزش زندگی کمی عمیق نگاه کنیم و به جای اینکه بنشینیم منتظر، تا هر چه به خوردمان میدهند قبول کنیم و هر کاری ازمان میخواهند را انجام دهیم، کمی مستقل فکر کنیم و گاهی در برابر افکاری که به مغزمان تزریق میشود مقاومت نشان دهیم؟
محسن نامجو بی شک یک هنرمند بزرگ است که مسیر روشنی را برگزیده و تا اینجا با وجود تمام ناهماریها و سختیها به میزنان باور نکردنی موفق بوده. موسیقی و اشعاری که محسن نامجو نواخته و سروده با دقت و ظرافت بی مانندی خلق شده. در این آشفته بازار موسیقی که هر کس به فکر بالا بردن اسم خودش است، نامجو هیچ گاه تلاش نکرده هنرش را ابزاری برای جلب طرفدار و محبوبیت قرار بدهد. هجو و طنزی که او در ساخت موسیقی از آن بهره برده به اعتقاد من نه به منزله ی دل خوش و حواس پرت، بلکه نشان دهنده خستگیها و دردهای فلسفی و معنوی است و وقتی او حنجره اش را در موسیقی برای تولید صدا آزاد میگذارد و در موسیقی فریاد میزند و گاهی صداهای خنده دار و مزحک تولید میکند، انگار که دارد دردهای بی پایان درونش را فریاد میزند. شنیدن صدایی که آگاهانه از دردها و افکار فلسفی، اجتماعی، عرفانی و حتی احساسی درون یک انسان سخن میگوید، برای هر فردی که دچار روزمرگی، دردها و افکار مشابه است بی شک لذت بخش خواهد بود.

گوش کنید: عقاید نوکانتی – محسن نامجو

خرید اینترنتی آلبوم «ترنج» و «جبر جغرافیایی» (Link)

گفتگو با محسن نامجو (Link)

مطلبی خواندنی از وبلاگ گردباد درباره محسن نامجو (Link)


خستگیست، مایه ی آزردگی

همین الانی که در حال نوشتم، کمتر از چند دقیقه است که گریه کردنم را تمام کردم. حالا همزمان با نوشتنم در حال گرفتن تصمیمات مهم و اساسی درباره زندگی ام هستم. اوضاع که مثل همیشه مزخرف است. از تمایلات بی پاسخ گرفته تا شکایتنامه های فلسفی مهر و موم شده آماده تقدیم به خداوند و غم و غصه های درون شیشه ی فراموشی و قحطان رفیق و شفیق و دوست و غیره و احساس افلیجی و بی دانشی و از همه ناگوارتر، یک «من» به چه گُندگی، همه همینجا بغل دستم نشسته اند که اصلا نمیدانم این اجنه ی بی شاخ و دم کی قصد برداشتن دست مبارک از سر کچل بنده دارند. فشار زندگی مدرن درون مترو و اتوبوس و تنفس گاز آلوده و بیماری های مدرن و با کلاسی چون HIV و آلزایمر و دیسک و… هم که برای همه هست و اصلا چه نیازی است که بگویم؟! فکر کردن به گداهای فلج کنار خیابان و افکار سیاسی یازده سپتامبر و فلسفه اینکه اسرائیل مرغ است یا فلسطین تخم مرغ و اصلا چه شد که برنج گران شد و ارزان هم نشد و از این دست غم و غصگان هم که شمارش از چند صد هزار هم گذشته و بیخیال دیازپام را بچسب! حقیقتش نشستم و نوشتم – و همانطوری که گفتم، قبلش کلی عصاره ی غوره تولید نمودم – چون یک حماقت یا جسارت بیخود یا تصمیم با عجله و یا هر چیزی که میخواهد دل تنگم بگوید (!) دو سالی است که به سختی گریبان گیرم شده و فشارش در این درازه مدت (دراز با کسره) ممکن است دیر یا زود کله پایم کند. این شد که که نشستم و نقشه ای کشیدم که اگر خواستم روزی این فشار را از گریبان باز کرده و خلاصی یابم، با عجله و از روی بی عقلی این کار را نکرده باشم. فلذا کوتاه ترین و ساده ترین راه را انتخاب کردم که خودم آن را مینامم: «اتصال کوتاه» (همان اصطلاح در مدارهای برقی که اگر نمیدانید به چه معنی است بروید و معنیش را پیدا کنید که بسی به دردبخور است). و این بدین معنیست که من روزی از همین روزها با مغز سفید و کوچکم به زیر چرخ یکی از این اتوبوس های لعنتی که هفته ای بالغ بر هزار کیلومتر با آنها سفر میکنم رفته و خود را به نام انسان و آزادی از دار دنیا سقط میکنم.

نقشه ی اتصال کوتاه

نقشه ی اتصال کوتاه


لنگ در هوا

همه مسخره ی تو هستند و تو مسخره ی همه هستی. تو به فکر هیچ کسی نیستی و هیچ کسی هم به فکر تو نیست. چیزی که در این چند سال عمر دنبالش میگشتی مثل یک خواب بدون تعبیر بوده. تمام چیزی که ساختی -به چه ظرافت و دقت و زیبایی(اش را دیگران میگویند)- چنان بی ثبات و شکننده بود که همان ابتدا با یک فوت نابود شد؛ مثل تار عنکبوت.

یک مشت احساسات شهوتی و بی مایه دست و پایت را بسته و نمیگذارد راه را از بی راه تشخیص بدهی. راه بیراه شده، بیراه راه شده. مثل گور خر شده ای.


غصه ی عظیم

پسر ساعتی

پسر ساعتی

پول، پول، پول، پول، پول و همچنان پول.
.
.
آن پسر فقیر به من گفت: «قربان، ساعت نمیخواهید؟» و من سرم پایین بود و داشتم پیام هایم رو نگاه میکردم.
من فکر کردم او از من پرسید ساعت چند است.
گفتم: «یه ربع به…» ولی وقتی بهش نگاه کردم دیدم او و مادر و خواهر کوچکش در پیاده رو ایستاده اند و در حقیقت اون دارد از من میخواهد که ساعتش را بخرم.
و من زمزمه کردم: «…به هشت» و یک غم عظیم را احساس کردم…! و از آنجا دور شدم.
.
.
.
من یک خبیث به تمام معنا هستم!
من به چنین افراد فقیری کمک نمیکنم چون وقتی من به آنها یک پول ناچیز میدهم در حقیقت دارم تلاش میکنم که به خودم کمک کنم.
هیچ چیزی نمیتواند به من کمک کند. حتی پسر فقیری که در پیاده رو ایستاده.
همه ما مردم فقیری هستیم. ما داریم یک گنج بزرگ را از دست میدهیم. ما داریم زندگیمان را از دست میدهیم.
بدون هیچ عشقی…
یا هیچ دوستی…
.
.
.
شاید اون پسر پر از احساسات زیبا باشد… ولی کی اهمیت میدهد؟
اون هیچ پولی ندارد… پس زنده نیست…
یک روز او خواهد مرد، بدون اینکه کسی به او بگوید: هی مرد! نگران نباش… عشق تو ارزش زیادی داره!
.
.
.

من، اون پسر فقیرم…!

پی نوشت: چنین متن غم آلودی را به فارسی هم میشد نوشت!


Huge Sadness

Me

Watched Boy - by me

Money, money, money, money, money and so on…
.
«Sir! Don’t you want a watch?» that poor boy said to me, and I was checking my messages and my head was down.
I thought he is asking me about the time and I looked at my watch
«It’s quarter to….» I said…
But when I looked at him I saw he and his mother and little sister are standing on sidewalk and in fact he is asking me to buy his own watch.
«… to eight» I whispered… And then I felt a huge sadness …! And I went away.
.
.
.

.
I am a real cruel.
I don’t help such poor people because when I give them a little money, in fact I am trying to help myself.
No body can help me. Even the little poor boy that is standing on sidewalk.
We are all poor people. We are losing a great treasure. We are losing our life.
without any love…
or any friend…
.
.
Maybe that boy is full of beautiful feelings… but who cares?
He doesn’t have any money… so he is not alive… some day he dies unless nobody says him: hey man! Don’t worry… your love costs a lot!
.
.

I am that poor boy…