بایگانی دسته‌ها: داستان

اسفندیار (قسمت دوم)

(متنی که میخوانید ادامه داستان اسفندیار است. برای خواندن قسمت قبل اینجا را کلیک کنید)

چیزی به غروب نمانده بود. فضای آپارتمان برای اسفندیار داشت سنگین و سنگین تر میشد.
چنین کلمات عاشقانه ای برای یک انسان احساساتی و ضعیف مثل اسفندیار، مثل پتکی بود که به سرش خورده باشد. اصلا حوصله نداشت به این فکر کند که امکان اینکه نامه واقعا برای او نوشته شده باشد صفر است. نامه را روی میز گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت تا دنبال یک بطری مشروب بگردد. شاید هم چیزی برای خوردن پیدا کند.
وسایل زیادی در آشپزخانه نداشت. ولی با اینحال اوضاع آشپزخانه خیلی به هم ریخته بود. در عین حالی که میدانست یخچال خالی است باز هم در آن را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت. ولی فایده-ای نداشت. با بی حوصلگی بین قفسه ها و روی میز را گشت ولی چیزی به جز یک تکه نان خشک پیدا نکرد. نان را خورد و به سراغ جعبه بطری های مشروب رفت. اکثر آنها خالی بود؛ یکی از بطریهای نصفه را برداشت و با کمی آب خنک مخلوط کرد. پشت میز آشپزخانه اش نشست و طوری به ناکجا خیره شد، انگار که دارد به موضوع مهمی فکر میکند. بعد دوباره شروع کرد به خندیدن؛ ولی نه از آن خنده هایی که تن آدم را میلرزاند. بیشتر داشت پوزخند میزد. شاید به خیالات احمقانه خودش درباره افسانه فکر میکرد.
هوا تغریبا تاریک شده بود. بدون شک آن شب، یکی دیگر از آن شب هایی بود که بی خوابی سراغش می آید. نگاه کردن به در و دیوار تکراری و یکنواخت محیط خانه برایش اصلا خوشایند نبود.
از پشت میز بلند شد و همانطور که بطری در دستش بود بارانی اش را از روی چوب رختی برداشت و از خانه بیرون رفت.
موقع بیرون رفتن صدای پارس سگ از دور شنیده میشد. بیرون رفتن از خانه در این ساعت از شبانه روز میتوانست کار خطرناکی باشد. سگهای گرسنه و دزدهای فقیر و بی رحم حتی به گوشت تن آدمها هم رحم نمیکردند.
وقتی در را بست کمی مکث کرد و بعد وارد مسیر باریک کنار ساختمان شد. کوچه های تنگ و تاریک و کثیفی بین ساختمانهای آن محل وجود داشت که محل خوبی برای استراحت و کثافت کاری سگها بود. معمولا هر هفته برای رفتن به تماشاخانه از مسیر پشت ساختمان به طرف خیابانی میرفت که به بالای شهر راه داشت، چون نزدیک ترین راه برای رفتن به آنجا همین بود…

(ادامه دارد)


Introducing

Introducing

Introducing

It was the first time that we had been in «Teaching Reading Skills» class, Our teacher was a kind middle aged lady (she reminds me dear Mrs.Azadi), she was a new teacher. She asked every body to introduce her/himself and I was the last one who introduces (as always) cuz I was sitting at the end of the class an I was very quiet.

– You

– Me?

– Yes. what’s is your name?

– I am M.H.A (full name)

– what else?

– Well! what am I supposed to say?

– Tell about yourself, your ideas, what’s your job, express your purposes of studying in this field or something.

– I am jobless. I am so happy cuz I am here in the presence of you, and… I think… actually my goals of studying in this field has faded away during studying in this university.

– Alright what were you goals?

– AAA! I wanted to become familiar with conversing with the native English people, and…

(then Jamal – my classmate – entered the class and said to me: «and Chi!? he he he! begoo Hasan joon», and he made me angry and I tried to hit his balls! Then the teacher became more angry than me and said) :

– Seems are not serious In talking at all.

– By no means Mrs.Hesaam. I’ve never tried to be serious In my lifetime.

– Really!!!? Why?!!! You mean you haven’t any stable idea. Do you change your ideas every day or…

– No no no! I mean I never treat my life seriously. I tread this as a joke! I don’t copy ideas from other people

– I didn’t mean you copy. You Must (!) have some stable believes cuz not having such believes you won’t be able to success in life.

– But i think life is changing, I don’t try to be stable, I try to be like wind… like thunder!

I think she didn’t like that discussion. I guess She thought I am almost silly and thoughtless. She was right. And then I understood why I haven’t been successful in my life up to now.

Subscript:

1. You can’t never satisfy silly people in discussion. They will say the las sentence (always).

2. Any grammatical mistake or wrong spelling in this conversation is from me (I don’t remember the exact words of conversation), Mrs.Hesaam was really mastered in English lg.


Flying Notes

وقتی همه جه ساکت بود. یک صدا شنیدم. یک صدای بی معنی که هیچ کس نمیتوانست بفهمد صدای چیست. ولی من میدانستم. این یک موسیقی وحشتناک بود که همه ما را به هیچ فرا میخواند.

We are all convicted to nought

همه ما به هیچ محکومیم


کبوتر

وقتی میرفت پاییز بود. گفتم کجا میری ای کبوتر بیچاره. نمیگی سرده هوا، پس فردا زمستون میشه بی من میخوای چیکار کنی؟ آخه تو که بری دیگه برگشتنی نیستی. گفت نه من طاقت موندن ندارم بمونم تنگ دلت که چی بشه؟ همش گریه همش ناله همش سیاهی و زشتی. من میرم دنبال یار بهار که شد بر میگردم.

آره خلاصه… کفتر ما پر زد و رفت. منم نشستم به دعا… ای خدا خودت هواشو داشته باش. نکنه یه وقت رفتنی شه دیگه نیاد. کفترا جون ندارن. نکنه از سرما بمیره. نکنه گرفتار شکارچیای بد ذات بشه. آخ خدا این چه کاری بود که کردم.

ولی دیگه پشیمونی فایده نداشت. پر زده بود و رفته بود.

زمستون اومد، چه زمستونی… سرما و سیاهی همه جا رو پر کرد. من هم چشم به راه بهار همش یه گوشه غصه میخوردم.

گذشت و گذشت. بهار هم اومد. برف ها آب شد. زمینها همه سبز شدن. شکوفه ها در اومدن.قناریا میخوندن. ولی خبری از کبوتر ما نشد. اون سال بهار برام از صد تا زمستون بد تر بود. آخ که چه سخته چشم انتظار باشی.

ماهها میومدن و میرفتن. سرما و گرما… تابستون و زمستون… ولی خبری نشد که نشد.

هنوز هم که هنوزه بعضی وقت ها میشینم به آسمون خیره میشم. ولی فایده نداره. رفته و من رو بی خبر تو سیاهی و زشتی جا گذاشته…

پی نوشت: باز هم آن اتفاق تکرار شد…


غصه ی عظیم

پسر ساعتی

پسر ساعتی

پول، پول، پول، پول، پول و همچنان پول.
.
.
آن پسر فقیر به من گفت: «قربان، ساعت نمیخواهید؟» و من سرم پایین بود و داشتم پیام هایم رو نگاه میکردم.
من فکر کردم او از من پرسید ساعت چند است.
گفتم: «یه ربع به…» ولی وقتی بهش نگاه کردم دیدم او و مادر و خواهر کوچکش در پیاده رو ایستاده اند و در حقیقت اون دارد از من میخواهد که ساعتش را بخرم.
و من زمزمه کردم: «…به هشت» و یک غم عظیم را احساس کردم…! و از آنجا دور شدم.
.
.
.
من یک خبیث به تمام معنا هستم!
من به چنین افراد فقیری کمک نمیکنم چون وقتی من به آنها یک پول ناچیز میدهم در حقیقت دارم تلاش میکنم که به خودم کمک کنم.
هیچ چیزی نمیتواند به من کمک کند. حتی پسر فقیری که در پیاده رو ایستاده.
همه ما مردم فقیری هستیم. ما داریم یک گنج بزرگ را از دست میدهیم. ما داریم زندگیمان را از دست میدهیم.
بدون هیچ عشقی…
یا هیچ دوستی…
.
.
.
شاید اون پسر پر از احساسات زیبا باشد… ولی کی اهمیت میدهد؟
اون هیچ پولی ندارد… پس زنده نیست…
یک روز او خواهد مرد، بدون اینکه کسی به او بگوید: هی مرد! نگران نباش… عشق تو ارزش زیادی داره!
.
.
.

من، اون پسر فقیرم…!

پی نوشت: چنین متن غم آلودی را به فارسی هم میشد نوشت!


Huge Sadness

Me

Watched Boy - by me

Money, money, money, money, money and so on…
.
«Sir! Don’t you want a watch?» that poor boy said to me, and I was checking my messages and my head was down.
I thought he is asking me about the time and I looked at my watch
«It’s quarter to….» I said…
But when I looked at him I saw he and his mother and little sister are standing on sidewalk and in fact he is asking me to buy his own watch.
«… to eight» I whispered… And then I felt a huge sadness …! And I went away.
.
.
.

.
I am a real cruel.
I don’t help such poor people because when I give them a little money, in fact I am trying to help myself.
No body can help me. Even the little poor boy that is standing on sidewalk.
We are all poor people. We are losing a great treasure. We are losing our life.
without any love…
or any friend…
.
.
Maybe that boy is full of beautiful feelings… but who cares?
He doesn’t have any money… so he is not alive… some day he dies unless nobody says him: hey man! Don’t worry… your love costs a lot!
.
.

I am that poor boy…


اسفندیار

متنی که میخوانید چند صفحه اول داستان «اسفندیار» است…

  Drawing: Ola


دوباره بطری را به دهانش چسباند و اینبار همه محتویات بطری را تا ته سر کشید. به خاطر مصرف بالایی که داشت، چیزی نمانده بود که تمام سلول های مغزش را از دست بدهد.
اسفندیار جوان قد بلند و سبزه ای بود که سی سال سن داشت ولی به خاطر قیافه لاغر و بدن ضعیفش، بچه تر به نظر میرسید. سالها بود که در اداره پست کار میکرد و با شغل نه چندان سخت و درآمد مختصری که داشت زندگی را سر میکرد. او بیشتر درآمدش را صرف خرید مشروب میکرد و تلاش میکرد تمام اوقات بی کاری اش را در اتاق قدیمی و زوار در رفته اش، با مستی و فراموشی بگذراند.
سالها قبل، از روزی که خانه اش را ترک کرده بود، تصمیم گرفت باقی عمرش را به تنهایی در یک آپارتمان قدیمی و ارزان قیمت در محله پایین شهر سر کند. خانه ای فقیرانه با در و دیوار کثیف و نور کم.
عصرها بعد از غروب آفتاب خانه ی اسفندیار بیشتر شبیه قبر های قدیمی میشد. او عادت نداشت چراغهای زیادی در خانه اش روشن کند. شبها در همان گوشه اتاقش که رادیو بود، یک چراغ کم نور روشن میکرد و بعد از خوردن چند استکان، به سراغ رادیو میرفت و به امید شنیدن یک موسیقی خوب، تمام وقتش را صرف عوض کردن موج رادیو میکرد.
گاهی اوقات هم یکی از آن مجله های رنگی میخرید و خودش را با دیدن تصاویر مجله سرگرم میکرد. روزهای تعطیل آخر هفته را هم گاهی به نمایشخانه شهر میرفت و بیشتر، نمایش افسانه های جن و پری و داستانهای عاشقانه نگاه میکرد.
شهری که اسفندیار در آن زندگی میکرد نزدیک به دریا بود و تابستان و زمستان، بیشتر وقتها هوا ابری بود، طوری که کمتر زمانی بود که میشد نور خورشید را دید و هوا همیشه نم داشت.
شاید بزرگترین مشکل اسفندیار در زندگی، اوضاع بد مالی و درآمد کم بود. علاوه بر اینکه حقوقی که از اداره پست دریافت میکرد بسیار ناچیز بود، مقدار زیادی از آن را هم برای مستی خرج میکرد. همین باعث میشد بیشتر اوقات از مشکلاتی مثل گرسنگی، بیماری و سرما رنج ببرد. او زندگی به ظاهر فلاکت بار و خسته کننده ای داشت و همه او را یک انسان بیچاره و دائم الخمر میدانستند، ولی خود اسفندیار طور دیگری فکر میکرد…
او خوب یاد گرفته بود که تنها راه یک زندگی بی دردسر و آرام، فاصله گرفتن از انسانهای دیگر و پناه بردن به تنهاییست. خصوصا به خاطر نوعی سادگی و حماقت که همیشه در رفتارش دیده میشد، ترجیح میداد کمترین ارتباط را با دنیای اطراف خودش داشته باشد. رفتار احمقانه او باعث شده بود رابطه اش با بسیاری از آدمها قطع شود، حتی کسانی سالها قبل او را تولید کرده بودند.
هیچ کس نمیتوانست رنجی که او از زندگی میبرد را درک کند. احساسی برایش نمانده بود. درون، بیرون، گذشته و آینده او، سالها پیش بود که نابود شده بود.
تنها لحظاتی که میتوانست فکر کند و جوابی برای سوالات ساده، ولی بیشمار خودش پیدا کند، لحظات مستی بود. او به آن ثانیه های بی رنگ و دقایق مات عشق میورزید. آن ساعتهایی که مژه هایش مرز بین رویا وحقیقتش میشد. در آن لحظات، در تصوراتش به جهان پادشاهی میکرد و با یک باد گلو، اوج غرور و قدرت خود را به نمایش میگذاشت.
دلیل دیگری که اسفندیار را هنوز سرپا نگه داشته بود شغلش بود. سرو کار داشتن با نامه ها و بسته های پستی بیشتر برایش یک جور سرگرمی به حساب می آمد. به خاطر شهوت تندی که داشت همیشه تصور میکرد نامه هایی که از زیر دستش عبور میکند نامه های احساسی دختر و پسری است که شب ها با یاد همدیگر بالشتشان را بغل میکنند. حتی گاهی اوقات پنهانی نامه هایی که بوی عطر میداد را در جیب خود مخفی میکرد و بعد از خواندن، دوباره آن را با همان تمبر و نشانی، در پاکت مشابه قرار میداد و فردا صبح آن را راهی مقصد میکرد، بدون اینکه کسی متوجه شود.
یک بار که یکی از آن نامه ها را دزدیده بود، متوجه شد که نامه برای شخصی به نام «اسفندیار» نوشته شده. با کمال تعجب نامه را نگاه کرد و شروع به خواندن آن کرد.
آن نامه یکی از همان نامه های عاشقانه معمولی بود با کلمات تکراری و حتی بچگانه:

عزیز دلم، اسفندیار…
از آخرین باری که تو را دیدم فقط چند روز میگذرد ولی انگار چند سال که تو را ندیدم. خودت میدانی که چقدر به دوست داشتنت محتاجم. هر شب قاب عکست را بغل میکنم و با تو حرف میزنم. این نامه چند خط از آن حرف هاییست که هر شب به تو میگویم. تو قول داده بودی قبل از اینکه گلهای سرخی که برایم خریده بودی خشک شود، باز هم به دیدنم بیایی. ولی افسوس که آخرین گلبرگ های آن گلها هم در حال ریختن است ولی هنوز هم از تو خبری نشده. آن کتاب داستانی که در آخرین دیدار به من داده بودی را صد بار خواندم. همان داستانی که در آن پادشاه عاشق دختر روستایی میشود. وقتی برای اولین بار به آخر خوش آن داستان رسیدم، علاقه ام به تو چند برابر شد. گفتم حتما قصد داری کاری کنی که عاقبت داستان ما هم مثل آن قصه، دوستداشتنی و زیبا باشد. خودت میدانی آروز دارم همینطور شود…
اسفندیارم، شاید باورت نشود ولی هر لحظه که از آخرین دیدارمان میگذرد، تب و سردرد هایم شدید تر میشود. قربانت شوم، اصلا نمیخواهم نگرانت کنم باور کن حتی تبی که به خاطر تو باشد دوست داشتنی است. میدانم سرت شلوغ است، نمیخواهم باعث دردسرت بشوم، ولی تورا جان افسانه زود تر به دیدنم بیا. خودت میدانی که افسانه ات شبها حتی در خواب هم چشم به راه توست…

نامه را تا نیمه خواند و با آن صدای خشن و خشکش شروع کرد به خندیدن، از آن خنده های دیوانه وار و غمگین که هیچ کس دلیلش را نمیداند. وقتی داشت از صندلی بلند میشد نزدیک بود از شدت سرگیجه، زمین بخورد؛ و همانطور نامه در دستش بود…

ادامه دارد…