بایگانی دسته‌ها: روزمرگی

کو مرهمی، که به شوقش بیاسایم دمی

تلاش ها سخت به ناکامی منجر می شوند و همه چیز بی فایده است انگار.
ناکامی که نه؛ سقوط! تو میخندی و(فقط) وانمود میکنی که همه چیز روبراه است ولی این پوسته ای از آن چیزی است که تو(ی واقعی) در آن زندانی هستی. پر از فریاد، پر از نیرو و پر از فکرهایی که به خودت مربوط است.
ولی این پوسته قد تو نیست.

من،
مثل دینامیتی هستم بی فتیله، که هیچ کس از حضورم با خبر نیست. جرقه ای کافیست تا همه چیز زیر و رو شود.
این لحظه ها بیش از پیش روی Nerve من راه میروند، این روزهای مسخره که بی فتیله میگذرند و انگار هیچ فایده ای ندارند.


م ا – ه ن ا و ی د – ن م

تجربه نشان داده آنچه نابود شدنی است تویی، و آنچه تا ابد خواهد بود، دنیاییست که توسط خرد ساخته شده.

همیشه به چیزی فکر میکنم که مرا هیچ سودی از آن نیست. افکار مسخره داشتن برایم به قدر دیوانگی هایی که در خنده یک ناشناس میبینم خوشایند است. من چاکر لحظه های خوشی هستم که که چشمانم را میبندم و خوشی و خنکی زمان را حس میکنم و سفید میشوم.. و صدای پژواک دار خودم را میشنوم… چه حالی… ولی حیف که تهش دقایق گهِ سرگیجگی است… هشیار نه! دوست دارم که همیشه بی هوش باشم، و خیالاتی و تهی از خرد.
این کوته فکران عقل محور نمیدانند دنیای سفید و لخت دیوانگی چه دنیای قشنگیست… لباس عقل را در بیاور که ثانیه هایت صرف ساختن چیزی نشود که تو را هیچ سودی از آن نیست.
پی نوشت: زور نزن زجر مکش، این پنجره هم باز شدنی نیست


I wish I were in coma

These days are so lonely. Life is passing slowly without any reason or worth. I wish I were in coma to don’t realize these heavy moments.